سه‌شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۴:۴۵

«مدعی»، داستان برتر در بیست و سومین جشنواره قرآن و عترت وزارت بهداشت

داستان

داستان «مدعی» اثر افشین زارع از دانشگاه علوم پزشکی بوشهر در بیست و سومین جشنواره قرآن و عترت مقام دوم را در بخش دانشجویان کسب کرد.

به گزارش مفدا، رشته داستان نویسی در بخش ادبی جشنواره قرآن و عترت هر ساله مورد استقبال دانشگاهیان وزارت بهداشت قرار می‌گیرد. در بیست و چهارمین جشنواره که مرحله نهایی آن شهریور ماه در دانشگاه علوم پزشکی همدان برگزار می‌شود نیز هزار و ۱۶۲ نفر در رشته داستان ثبت نام کرده‌اند و ثبت نام کنندگان تنها چند روز مهلت دارند تا آثار خود را در سامانه جشنواره بارگزاری کنند.

داستان«مدعی» اثر افشین زارع در بیست و سومین جشنواره قران  وعترت بر اساس رای داوران موفق شد در بخش دانشجویی رتبه دوم را کسب کند. به همین بهانه سرویس قرآن و عترت مفدا این داستان را برای علاقمندان به شرکت در بخش داستان بیست و چهارمین جشنواره منتشر می‌کند.

آقای مدعی ساکن شهر بغداد عراق است. مسلمان است از نوع شیعه ی دوازده امامی. از آن دسته افراد به شدت مذهبی است. همانند نام فامیلی اش او هم مدعی سرسخت دین داری است. عاشق ائمه به ویژه امام حسین است. همیشه به همسرش می گوید: «ای کاش در زمان امام حسین متولد شده بودم تا به کمک حضرت میرفتم و با شهادتم ، سهم خود را در دین ادا میکردم». در یکی از شب ها وقتی که آقای مدعی غرق در تفکر و مکاشفه در باب قیام امام حسین(ع) بود، از فرط شیفتگی به آن حضرت شروع به عجز و ناله به درگاه حق تعالی کرد و اینطور با خداوند راز و نیاز می‌کرد: «خداوندا، ای کاش من را نه در این زمان و این مکان بلکه در عصر مولایم حسین بن علی می‌آفریدی تا با نهایت عشق در رکاب آن حضرت در آن صحرای کربلا شمشیر میزدم و با خون خود شجره ی دیانت شیعی را آبیاری میکردم». بعد از ادا کردن این کلمات، آقای مدعی به رسم همیشگی سجده‌ای خاضعانه کرده و در همان حالت عرفانی، با چشمان بسته و پیشانی بر مهر، غرق در مکاشفت گشت. ناگهان خود را در دنیای دیگری دید . دنیایی بیگانه. دنیایی که تمامی خانه ها از سنگ و گل ساخته شده بود. دنیایی که هیچ اتومبیل و تکنولوژی و وسایل امروزی نداشت. مردمان آن سرزمین با لهجه ی عربی نسبتا غریبی صحبت میکردند و چهره هایی آفتاب سوخته داشتند .

آقای مدعی کاملا گیج شده بود. شروع به قدم زدن در بازار کرد، بازاری بسیار شلوغ که هر کس در گوشه ای از آن بساط کرده بود، درست شبیه بازار هایی که تعریف آن ها را از پدربزرگش در دوران کودکی خود شنیده بود. از فروشنده به زبان عربی پرسید که اینجا کجاست؟ فروشنده گفت: «این جا بازار مدینه است. » آقای مدعی با تعجب بیش تر پرسید: «پس چرا اینقدر همه چیز قدیمی است؟ چرا هیچ اتومبیلی در بازار تردد نمی کند؟ من قبلا هم مدینه آمده ام ولی اینگونه نبود». فروشنده که با تعجب به او نگاه می‌کرد گفت: «من یک کلمه از حرف هایت را نفهمیدم. مدینه همیشه همینطور بوده و هیچ تغییری نکرده است». آقای مدعی تعجبش بیشتر شد و اینبار با تعجب بیشتری پرسید: «ببینم اصلا امسال چه سالی است؟» فروشنده گفت: «بیست و هفتم رجب از شصتمین سال هجرت پیامبر است.»

آقای مدعی که کاملا گیج شده بود گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت. بعد از اندکی تفکر ناگهان یاد جواب فروشنده در پاسخ به سوال امروز چه سالی است افتاد که گفت بیست و هفتمین روزسال شصت هجری. آقای مدعی پیش خود گفت با توجه به اینکه امروز بیست و هفتم سال شصت هجری است پس باید الان در زمان امام حسین(ع) و درست یک روز قبل از حرکت آن حضرت از مدینه به مکه باشیم. با خودش گفت: «اگر اینگونه است پس خداوند درخواست مرا قبول کرده و به من فرصت داده تا در رکاب مولایم حسین(ع) شمشیر بزنم و شجره ی دیانت شیعی را با خون خود سیراب کنم. چه فرصت گران بهایی» آقای مدعی بلافاصله شروع به پرس و جو در مورد امام حسین(ع) و محل زندگی ایشان کرد. از افراد مختلفی پرس و جو کرد تا بالاخره خانه ی امام (ع) را پیدا کرد . در خانه را کوبید و وارد خانه شد.

خانه ای بسیار ساده از جنس سنگ و گل. هنگامیکه آقای مدعی غرق در تماشای خانه بود یکی از خدمتکاران خانه به استقبال او آمد و از او خواست وارد خانه شود ولی آقای مدعی فقط میخواست امام حسین(ع) را ببیند. هنگامیکه آقای مدعی از خدمتکار پرسید که مولایم حسین کجاست؟ ، خدمتکار گفت که حضرت برای انجام کاری به بازار رفته و به زودی بر خواهد گشت؛ سپس آقای مدعی را به اتاقی راهنمایی کرد و وسایل پذیرایی را از هر جهت برایش مهیا کرد. آقای مدعی بعد از صرف شام با خدمتکار سرگرم صحبت شد ؛ نامش را پرسید.

نام خدمتکار عمر بود. چهره ای گندمگون، قدی بلند و بدنی لاغر اما ورزیده داشت. از او پرسید : «امام (ع) برای چه کاری بیرون رفته اند؟» عمر گفت: «اگر خدا بخواهد فردا به سمت مکه حرکت خواهیم کرد. ماندن در مدینه بیش از این جایز نیست . معاویه که لعنت خدا بر او باد از دنیا رفته و فرزند ناصالح و از او ظالم ترش به مقام خلافت مسلمانان رسیده . لعنت خدا بر معاویه و پسرش یزید که جایگاه مولایمان حسین(ع) را غصب کرده . از روزی که یزید به خلافت رسیده مدام در پی بیعت گرفتن از مولایم  حسین است به همین خاطر به حاکم مدینه ، ولید بن عتبه ، دستورداده تا هرطور شده از مولایم بیعت بگیرد . به همین خاطر مولایم حسین(ع) ماندن در مدینه را جایز ندانسته و قصد عزیمت به مکه را دارند . اکنون نیز برای امری مهم به بازار رفته اند .راستی برادر شما اهل کجایید؟ چرا به اینجا آمده اید؟» آقای مدعی گفت : «اهل بغداد هستم و آمده ام تا مولایم را یاری کنم .»

پس از پایان مکالمه عمر از حضور آقای مدعی مرخص شد و آقای مدعی را با افکارش تنها گذاشت. آقای مدعی از شدت خوشحالی سجده ی شکر به جا آورد و در حالیکه پیشانیش بر مهر بود، غرق در افکار گوناگون گشت. بسیار خوش حال بود که بالاخره این فرصت را یافته تا به حضور محبوب خویش رسیده و در رکابش باشد اما در خلال این افکار بود که ناگهان یادش آمد فردا قرار است همراه با امام حسین(ع) به مکه رفته و بعد ازمدتی در قتلگاه کربلا حاضر شود. یادش آمد قرار است تیرهای تیز مانند باران بر سر امام(ع) و یارانش فرود بیاید . یادش آمد قرار است صدای چکاچاک شمشیرها به آسمان بلند شود ، چه صدای هولناکی است . ناگهان سراسر وجودش را ترس و اضطرابی بی‌نهایت فراگرفت به طوریکه از شدت ترس و اضطراب تمام وجودش به لرزه افتاد و از شدت وحشت و هراس واقعه ی هولناک کربلا به ناگاه از تصمیم همراهی با امام حسین (ع) منصرف شد. درحالیکه تمام بدنش سرد و غرق در عرق شده بود ناگهان با صدای پسر کوچکش از آن حالت عرفانی بیرون آمد. پسرش به او گفت : «پدرجان  چرا هرچه صدایت می زنم جواب نمی دهی؟» آقای مدعی با تعجب به محیط اطرافش نگاه کرد . خود را در خانه اش دید درحالیکه پسرش در کنار او و همسرش بر روی مبل در حال تماشای تلویزیون است . متوجه شد تمام آن اتفاقات در عالم رویا رخ داده و او اکنون در کنار خانواده اش است.

آن شب به خواب نرفت و همه اش در فکر اتفاقاتی بود که در عالم عرفان و رویا برایش رخ داده بود . فکر اینکه کسی مثل او که مدعی دین و دیانت است و عاشق امام حسین(ع) ، چگونه ممکن است در اوایلِ راهِ همراهی با آن حضرت به یکباره میدان را خالی کند و جا بزند، فکر اینکه چرا خداوند خواسته که او به عصر امام حسین(ع) وارد شود؟ چرا شخصی مثل او که به شدت متعصب است وقتی که می توانست امام را همراهی کند این کار را نکرد؟ تمام این افکار آقای مدعی را آزار می داد . او را شرمنده می کرد. آقای مدعی تصمیم گرفت فردا شب بعد از نماز مغرب از درگاه خداوند توبه کرده و از پروردگار یکتا درخواست کند مجددا او را به همان حالت عرفانی برگرداند تا این دفعه ارادت خود را به امام (ع) نشان دهد و با خون خود شجره ی دیانت شیعی را آبیاری کند .

فردای آن روز فرا رسید . هنگام نماز مغرب بود. آقای مدعی بعد از خواندن نماز مجددا غرق در مراقبت و مکاشفت شده و در دریای عمیق تفکر درباره ی امام حسین(ع) غوطه خورده و در دل خود از خداوند خواست تا مجددا اورا وارد عصر امام حسین(ع) کند تا در کنار آن حضرت در صحرای کربلا بجنگد و شجره ی دیانت شیعی را با خون خود سیراب کند .

بعد از راز و نیاز با خداوند ، مجددا سجده ای سرشار از خضوع کرده و به ناگاه خودرا دوباره در همان زمان و در منزل امام حسین(ع) دید . در همین حین عمر وارد شد . سلامی داد و به آقای مدعی گفت :«به امید خدا فردا به سمت مکه خواهیم رفت در ضمن رختخواب آورده ام تا در همین اتاق استراحت کنید. » آقای مدعی میخواست از عمر بپرسد آیا امام آمده یا خیر ولی از پرسیدن این سوال خودداری کرد ، پیش خودش گفت آخر چگونه می تواند امام را ببیند درحالیکه قصد داشته در همین ابتدای راه امام را تنها بگذارد، پس از پرسیدن سوال صرف نظر کرد و روی رختخوابی که عمر آورده بود به خوابی عمیق فرو رفت.

آقای مدعی با صدای عمر که سعی میکرد او را بیدار کند، از خواب بلند شد و پس از خواندن نماز صبح با کاروان امام حسین(ع) به سمت مکه به راه افتاد . راه بسیار طولانی ، گرم و طاقت فرسا بود. هوا به قدری گرم بود که آقای مدعی از فرط گرما بی حال شده بود. آنقدر حال آقای مدعی بد بود که نمی دانست چه موقع شب می شود چه موقع روز. بالاخره پس از طی چندین روز به مکه رسیدند . ناگهان آقای مدعی از حال رفت و بیهوش به زمین افتاد. عمر به طرفش دوید و او را بلند کرده و به سمت کاروانسرایی در شهر مکه برد. آقای مدعی به شدت در تب می سوخت. مدام عرق می کرد و می لرزید . لرزیدنش بیشتر به این خاطر بود که خود را لحظه به لحظه به صحرای کربلا و مرگ نزدیک تر می دید. بار دیگر ترس و اظطرابی بینهایت سراسر وجودش را فراگرفت و همین ترس او را بیشتر ضعیف می کرد.آقای مدعی مجددا در همراهی امام(ع) تردید کرد. با تمام وجود سختی های راه را حس کرده بود و به شدت بیمار شده بود. ناله های زیادی می کرد ، ناله هایی نه از سر بیماری بلکه از سر ترس ،ترس از آن واقعه ی عظیم که قرار است در صحرای کربلا رخ دهد. وجوش را تردید و پشیمانی از همراهی امام(ع) فرا گرفت . دلش می خواست به خانه برگردد.از فرط درد به خود می پیچید که ناگهان با صدای همسرش به خود آمد و خود را صحیح و سالم در خانه ی خود دید؛ نفس راحتی کشید اما به دلیل پشیمانی از همراهی امام(ع) احساس اندوه و پشیمانی زیادی می کرد.

روز بعد آقای مدعی نماز مغرب را به جا آورد و با قلب و روحی مالامال از احساس اندوه و شرمساری دست خود را به سمت آسمان بلند کرد و به درگاه خداوند درخواست می کرد که مجددا اورا به همان حالت خلسه ی معنوی وارد کند تا بتواند در کنار امام محبوب خویش جهاد کند و شجره ی دیانت شیعی را با خون خود سیراب کند. سجده ای خاضعانه کرده و از درگاه خداوند باری تعالی توبه نموده و همین که پیشانی خود را بر مهر قرار داد ناگهان خودرا در همان کاروانسرا دید در حالیکه در بستری دراز کشیده و عمر نیز در حال عوض کردن پارچه ی نمناکی بود که برای پایین آوردن تب بر پیشانی آقای مدعی گذاشته بود . آقای مدعی از بستر خود بلند شد و نگاهی به عمر کرد و از او پرسید امروز چه روزی است؟ عمر در پاسخ گفت :«امروز هفتمین روز از ماه ذی الحجه از سال شصتم هجرت نبی خدا است» با شنیدن این پاسخ ، آقای مدعی فهمید که فردا امام حسین (ع) به سمت کربلا حرکت خواهد کرد. آقای مدعی می خواست امام حسین(ع) را ببیند ولی هنگامی که به یاد می آورد دوبار ته دلش لرزیده و در هدف خویش که همان  همراهی امام(ع) بوده پشیمان گشته، عرق شرم بر پیشانی او جاری شده و از دیدار با امام(ع) منصرف می شد. نگاهی به عمر می کند ، نگاهی که در آن دیدار با امام(ع) موج می زند . ناگهان عمر به او میگوید: «مولایم حسین که درود خدا بر او باد می داند که شما به دیدار ایشان آمده اید و به من گفت که به زودی شما را ملاقات خواهد کرد و درمورد سیراب کردن شجره ی دیانت شیعی با شما گفت و گو خواهد کرد.» آقای مدعی از شنیدن سخنان عمر سخت به وجد آمده و از خوشحالی عمر را در آغوش می کشد و از او تشکر می کند .

روز بعد ، کاروان آماده ی حرکت به سمت عراق است. با فرمان امام(ع) کاروان به سمت کوفه حرکت می‌کند. هوا به شدت گرم است. آقای مدعی از یک طرف خوشحال است که به آرزوی خود نزدیک و نزدیک تر می‌شود و از طرف دیگر خود را قدم به قدم به واقعه ی هولناک کربلا و مرگ نزدیک تر می بیند .

کاروان به مسیر خود ادامه داد و در ابتدا به محلی به نام ذات عرق رسید. سپس در ادامه ی مسیر خود به محل دیگری به نام حاجز رسید . بعد از آن کاروان  حاجز را ترک کرده و به مکان دیگری به نام عیون رسید : جایی که فرودگاه زوار بصره بود که در آن گودال‌هایی وجود داشت که آب در آن‌ها جمع شده بود .در این مکان ،آقای مدعی از شدت خستگی و سختی راه گوشه ای دراز کشیده و مشغول استراحت بود که ناگهان عمر از کناری سربر آورد در حالیکه در دستانش مقداری خرما و کمی آب بود . عمر کنار آقای مدعی نشست و از غذایی که در دست داشت به آقای مدعی تعارف کرد. آقای مدعی گفت: «از تو ممنونم عمر ولی الان  بیشتر از اینکه گرسنه باشم حوصله ام سر رفته ، بیا کمی با هم صحبت کنیم. راستی چه خبر از مولایم حسین(ع)؟» عمر پاسخ داد : «امروز شخصی به نام عبدالله بن مطیع عدوی‌ نزد امام آمد و امام را از عزیمت به کوفه منع کرد. امام در پاسخ فرمود: «احترام به خدا و رسول (ص) و قریش و عرب به این است که من زیر بار زور نروم.»» آقای مدعی سکوت کرد ، او می دانست که سرنوشت امام(ع) و خواست خداوند این است تا حسین(ع) در صحرای کربلا به شهادت برسد تا در تاریخ جاودانه بماند . سپس آن دو تا پاسی از شب با هم به گفت و گو پرداختند.آقای مدعی نمی دانست که آزمایشی دیگر در پیش خواهد داشت بنابراین بعد از گفت و گو با عمر با خیالی آسوده به خواب رفت .

فردای آن روز کاروان به سمت حزیمه به حرکت افتاد. بعد از طی مسافتی طولانی بالاخره کاروان به حزیمه رسید. محل امتحان آخر برای آقای مدعی.

آقای مدعی در گوشه ای خوابیده بود که ناگهان عمر با شتاب او را از خواب بیدار کرد و به او گفت: «امروز خبر آورده اند که مسلم بن عقیل و هانی و نیز دو پیکی که مولایم از حاجز به کوفه فرستاده بود به دست کوفیان به قتل رسیده اند. لعنت خداوند بر این مردمان. لعنت خداوند بر دروغ گویان و خیانت کاران. لعنت خدا بر کوفیان.» آقای مدعی سخت ناراحت شد. او می دانست که قرار است در صحرای کربلا جنایاتی انجام شود که در تاریخ تا سالیان سال باقی خواهد ماند . عمر ادامه داد : «مولایم حسین(ع) فرمودند که همه ی کاروانیان امشب در چادر او جمع شوند.» آقای مدعی بیش از پیش مضطرب شد. عرق سرد بر پیشانی اش جاری شد. تمام بدنش لرزید.فکر آن واقعه ی هولناکی که در انتظار امام (ع) و اصحابش است لحظه ای دست از سرش برنمی داشت. پاهایش یارای همراهی او را تا خیمه ی امام نداشتند. با هر زحمتی که بود خود را به چادر امام(ع) رساند. تمامی اصحاب حضورداشتند. آقای مدعی به گوشه ای رفته و منتظر سخنان امام(ع) ماند . خیلی دلش می خواست چهره ی امام را ببیند ولی بخاطر خجالت و شرم نمی تواند سر خود را بلند کند . خجالتی داشت ناشی از تردید های قبل . امام (ع) بعد از یاد خداوند شروع به صحبت کرد :«خبر جان‌گدازی به من رسیده است، مسلم وهانی کشته شده‌اند. شیعیان ما را رها کرده‌اند. حالا خود می‌دانید، هر که نمی‌خواهد تا پایان با ما باشد، بهتر است راه خود را بگیرد و برود.»

آقای مدعی انگار که منتظر شنیدن این جمله بود به ناگاه به سمت قسمت خروجی چادر خزید و از چادر بیرون آمد. ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود . ترس از مرگ در آن وادی هولناک. ترس از تیغ های برهنه ی شمشیر های برّان کوفیان. ترس از ریختن خون ، سرهای بریده شده و چکه کردن خون از لبه ی تیز تیغ شمشیر. آقای مدعی دیگر مدعی نبود. زانوهایش سست شده بود. توان راه رفتن نداشت. قدم هایش آرام و آرام تر شد و به زمین افتاد و به ناگاه با صدای پسر کوچکش از آن حالت عرفانی و رویا بیرون آمد و خود را در خانه ی خویش نزد زن و فرزند دید. «پدر جان ، پدرجان بلند شو ، وقت شام است» آقای مدعی با تعجب به فرزندش نگاه می کرد. تمام بدنش سرد شده بود.گلویش خشکیده بود و توان صحبت کردن نداشت . احساس عجیبی داشت. احساس شرم همراه با پشیمانی. پشیمانی از مدعی بودن. پشیمانی از مرد میدان نبودن. بغض گلویش را می فشرد. همه اش خود را سرزنش می کرد ، به خود لعنت می فرستاد که چرا عمری است صرفا مدعی است و مرد میدان نیست. احساس شرمندگی می کرد. آن شب تا صبح نخوابید و فقط در سکوت اشک می ریخت و از خداوند طلب بخشش می کرد.

صبح روز بعد ، آقای مدعی با دلی شکسته و لبریز از احساس شرمندگی به سر کار رفت . در محل کار هم اصلا دل به کار نمی داد. سر خود را بر روی میز کار خود گذاشت، چشمان خود را بست و غرق در افکار خود شد. به ناگاه با صدای اذان ، رشته ی افکارش از هم گسست. به سمت وضوخانه رفت، وضویی گرفت و به نماز ایستاد. بعد از اتمام نماز به دعا و مناجات پرداخت و در آخر هم سجده ی خاضعانه ی خود را به جای آورد. ولی این دفعه قبل از سجده ، از خداوند درخواستی نکرد ، یعنی خجالت می کشید درخواستی داشته باشد . به هرحال به سجده رفته و همین که پیشانی خود را روی مهر قرارداد خود را در صحرایی سرسبز زیر یک درخت دید. به دقت اطراف را بازبینی کرد ، آن دشت مملو از علف های گوناگون بود و تنها یک درخت در این دشت بود و آن هم همان درختی بود که او در زیر آن قرار داشت. درخت بلندی بود ولی هیچ میوه ای نداشت . سایه ای هم نداشت . اکثر برگ هایش هم زرد بودند . درخت به نظرش آشنا می آمد انگار عمری است که این درخت در ذهنش جوانه زده و رشد کرده بود . غرق در فکر کردن درباره ی درخت بود که ناگهان صدایی از پشت سر توجهش را جلب کرد :«خوش آمدی»

آقای مدعی سربرگرداند و مرد میانسالی را دید با محاسن بلند و چهره ای روشن. هنگامی که به صورت آن شخص خیره شد حسی سرشار از سبک بالی به او دست داد انگار تمامی آرامش عالم در چهره ی این شخص همانند گنجینه ای بی انتها پنهان شده . آقای مدعی از او پرسید :«نام شما چیست؟از کجا آمده اید؟» آن شخص جواب داد:«من همان شخصی هستم که مشتاق دیدارت بودم همانطور که تو مشتاق دیدار من بودی. قرار بود همراه ما باشی، قرار بود شجره ی دیانت شیعی را همراه با ما آبیاری کنی» آقای مدعی ناگهان خشکش زد. عرق سرد بر پیشانی اش جاری شد. از سر شرم نگاه خود را پایین انداخت و دیگر کلمه ای به زبان نیاورد.

شخص آشنا گفت:«شرمنده نباش.تو نتوانستی در صحرای کربلا همراه ما باشی ولی خداوند به هرکس ظرفیتی داده و بیشتر از آن به او تکلیف نمی کند. از من شرمنده نباش. سرت را بالا بگیر. بدان که ما از پیروان مان نمی خواهیم آرزو کنند کاش در عصر ما می بودند تا در رکاب ما شمشیر بزنند و با خون خود چیزی را آبیاری کنند که اگر ما از آن ها این را می خواستیم دیگر دین اسلام دین دوستی و انسانیت نبود بلکه دین خون و خونریزی میبود ؛ دیگر دیانت شیعی دیگر به منزله ی شجره ای پاک نبود بلکه به منزله ی موجودی خون خوار بود که هرچه خون میخورد سیر نمیشد . ما از پیروانمان می خواهیم قیام مان را درک کنند . می خواهیم بفهمند که چرا قیام کردیم. می خواهیم بدانند ما برعلیه ظلم به مردم ، فساد اخلاقی ، خوردن حق مظلومان، ویژه خواری ، ثروت های بادآورده و ناحق ، پایمال کردن حق مظلوم و اجبار در کار دین قیام کردیم. ولی ما از اکثر شما گله مندیم چرا که به جای درک کردن هدف و درونمایه ی اعمال ما فقط درکی ناقص و سطحی از اعمال ما پیدا کردید. به بهانه ی قیام ما در صحرای کربلا در ماه محرم هزاران درهم هزینه می کنید در حالی که در کنار هیئت ها و حسینیه های تان هزاران فرد بیکار ، فقیر و بی بضاعت زندگی میکنند ؛ در حالی که ما برای از میان بردن فقر و حیف و میل نکردن بیت المال قیام کردیم . بزرگان تان به راحتی ویژه خواری می کنند و به آسانی امتیازات ویژه ای برای خودشان قائل می شوند و از این راه ، عمده ی مردم را فقیر و بی چیز و عمده ی جوانانتان را بیکار و بی انگیزه و عمده ی استعدادهای تان را در نطفه خفه می کنند و بعد همان بزرگان تان با احترام و اعزاز وارد مجالس عزاداری ما در ماه محرم می شوند در حالی که ما علیه ویژه خواری ها و خفه کردن استعدادها قیام کردیم. شما پیروان ما سالهاست که با تکیه بر ظاهر آئین و رفتار ما به غیر همکیشان خود و آنان که شیوه ای متفاوت از شما برای زندگی برگزیده اند سخت گرفته اید ، آنان را آزار داده اید و از دین و آئین ما بیزار نموده اید در حالیکه ما علیه اجبار در دین و تبعیض قیام کردیم . امروز من از طرف خودم و پدرانم و فرزندان بعد از خودم یک گله از شما پیروان مان دارم ، سال هاست که ادعای پیروی از ما می کنید در حالی که پیروی از خواسته های خود کرده اید. سال هاست از ما و آئین مان درک درستی نداشته اید. سال هاست که به عمق اندیشه و اعمال ما پی نبرده اید در حقیقت شما سال هاست فقط مدعی هستید ؛ مدعی پیروی از ما و آئین مان . ولی ما از خداوند برای شما عاقبت به خیر شدن درخواست کرده ایم. به خود بیایید. به ریشه های خود برگردید. آئین ما را به درستی درک کنید که اگر چنین کنید دنیایتان آباد خواهد شد و  چون دنیا مزرعه ی آخرت است ، مزرعه ی آباد محصول آبادتر خواهد داد.»

آقای مدعی در تمام این مدت ساکت بود و فقط گوش می داد. وقتی سخنان شخص آشنا به پایان رسید از آقای مدعی خواست دست خود را به دست او دهد و آقای مدعی چنین کرد. هنگامی که آقای مدعی دست شخص آشنا را در دستش گرفت به ناگاه خود را در نماز خانه ی محل کارش دید. ولی این بار دیگر نه احساس شرمندگی و پشیمانی داشت و نه عرق سرد بر پیشانی اش جاری بود . نه از سر ترس ، بدنش می لرزید. او دیگر مدعی نبود .

افشین زارع علی آباد

پنجم فروردین ماه یک هزارو سیصد و نود و هفت

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.