پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۳:۴۲

داستان کوتاه "نور مثل آب است" نوشته گابریل گارسیا مارکز

گابریل گارسیا مارکز

. . . چهار شنبه شب، مثل هر چهار شنبه، پدر و مادر به سینما رفتند. پسر ها، حاکم و آقای خانه، در ها و پنجره ها را بستند و یک لامپ روشن از یکی از چراغ های اطاق نشیمن را شکستند. فواره ای از نور طلایی به سردی آب از لامپ شکسته شروع به جهیدن کرد، و آنها گذاشتند تا اطاق تا عمق سه پایی پر شود. سپس جریان برق را قطع کردند، قایق پارویی را بیرون کشیدند، و به میل خود میان جزایر درون خانه به دریا نوردی پرداختند . . .

پسر ها برای کریسمس یک قایق پارویی می خواستند.

پدرشان گفت: “باشه، هر وقت برگشتیم به کارتاژینا.”

توتو، که نه ساله بود، و ژول که هفت ساله بود مصمم تر از آن بودند که پدر و مادرشان باور داشتند.

هم صدا گفتند: “نه، ما همین جا و حالا می خواهیم.”

مادرشان گفت: “اولا، تنها آب قابل قایقرانی اینجا، همان است که از دوش حمام بیرون می آید.”

حق به جانب او و شوهرش بود. حیاط خانه ی آنها در کارتاژینا دو ایندیاس کنار خلیج بود و اسکله ای داشت که دو قایق بزرگ تفریحی در آن جا می گرفت. اینجا در مادرید، برعکس، همه ی آنها در یک آپارتمان طبق پنجم ، در شماره ۴۷ خیابان دولا کاستلان جا داده شده بودند. اما در نهایت هیچ یک از آنها نمی توانستند درخواست بچه ها را رد کنند چون به آنها قول داده بودند که اگر جایزه ی درسی کلاس های دبستان خود را ببرند یک قایق پارویی کامل با قطب نما و زاویه یاب برایشان می خرند، و آنها جایزه را برده بودند. بنابراین، پدرشان همه چیز را خرید و به مادرشان چیزی نگفت،  چون مادر بر خلاف پدر چندان در بند باز پرداخت بدهی شرط بندی اش نبود. قایق آلومینیومی زیبایی بود با نواری طلایی در خط آب.

پدرشان سر ناهار اعلام کرد: “قایق در گاراژ است،  اما مشکل این است که نه می توانیم آن را با آسانسور بیاوریم بالا و نه از راه پله، و در گاراژ هم دیگر جا نیست.”

با این حال، بعد از ظهر یکشنبه ی بعد، پسر ها همکلاسی های خود را به کمک دعوت کردند و توانستند قایق را از راه پله تا اطاق خدمتکار بیاورند.

پدرشان گفت: “به شما تبریک  می گم، اما حالا چی؟”

پسرها گفتند: “حالا هیچی. چیزی که ما می خواستیم این بود که قایق را به اطاق بیاوریم و قایق حالا آنجاست.”

چهار شنبه شب، مثل هر چهار شنبه، پدر و مادر به سینما رفتند. پسر ها، حاکم و آقای خانه، در ها و پنجره ها را بستند و یک لامپ روشن از یکی از چراغ های اطاق نشیمن را شکستند. فواره ای از نور طلایی به سردی آب از لامپ شکسته شروع به جهیدن کرد، و آنها گذاشتند تا اطاق تا عمق سه پایی پر شود. سپس جریان برق را قطع کردند، قایق پارویی را بیرون کشیدند، و به میل خود میان جزایر درون خانه به دریا نوردی پرداختند.

این ماجرای شگفت انگیز نتیجه ی یک اظهار نظر مبالغه آمیز من در سمیناری زیر عنوان شعر اشیای خانگی بود.  توتو از من پرسید چرا با زدن یک کلید نور همه جا را می گیرد، و من شهامت آن را نداشتم که دوباره در مورد آن فکر کنم.

پاسخ دادم: “نور مثل آبه، شیر را باز می کنی و آب بیرون می ریزه.”

بدینسان آنها هر چهارشنبه شب به دریا نوردی ادامه دادند، یاد گرفتند چگونه از قطب نما و زاویه یاب استفاده کنند، تا پدر و مادر از سینما برگردند و ببینند که آنها مثل دو فرشته روی خشکی خوابیده اند. ماه ها بعد با آرزوی رفتن به دورتر ها، درخواست وسایل کامل غواصی کردند: ماسک، کپسول هوا، کفش شنا و تفنگ های هوای فشرده.

پدرشان گفت: “همین که شما قایقی را که نمی توانید از آن استفاده کنید در اطاق خدمتکار جا داده اید به اندازۀ کافی بد نیست، حالا لوازم غواصی هم می خواهید.”

ژول گفت: “اگر جایزۀ گاردنیای طلایی نیمه اول سال را ببریم چی؟”

مادرشان با سراسیمگی گفت: “نه، دیگه کافیه.”

پدرشان او را به خاطر سخت گیری سرزنش کرد.

مادرشان گفت:”این بچه ها برای کاری که باید انجام بدهند یک میخ هم نمی بَرند، اما برای چیزی که دوست دارند قادرند همه جایزه ها، حتی صندلی آموزگار، را هم بَبرند.”

در نهایت پدر و مادر نه آری گفتند نه نه. اما در ماه جولای، توتو و ژول هر یک هم جایزۀ گاردینیای طلایی را بردند و هم تشویق همگانی مدیر مدرسه را. همان روز بعد از ظهر بدون این که دوباره درخواست کرده باشند وسایل غواصی را در بسته بندی اصلی اش در اطاق خواب خود پیدا کردند. و بنابراین چهارشنبه ی بعد که پدرو مادرشان در سینما فیلم “آخرین تانگو در پاریس” را تماشا می کردند، آنها آپارتمان را تا عمق دو قلاج پر کرده و مانند کوسه های دست آموز پایین رفته زیر میز و صندلی ها و همینطور تخت خواب ها در کف نور به جستجوی چیزهایی پرداختند که سالها در تاریکی گم شده بودند.

در مراسم اهدای جوایز پایان سال هر دو برادر به عنوان دانش آموزان نمونه در تمام مدرسه معرفی شدند و نشان افتخار دریافت کردند. این بار مجبور نبودند چیزی درخواست کنند، زیرا پدر و مادرشان از آنها پرسیدند چه می خواهند. آنها آنقدر عاقل بودند که تنها درخواست شان جشنی بود در خانه برای قدر دانی از همشاگردی ها.

وقتی پدر با زنش تنها شد سراپا غرور بود.

او گفت: “این نشان بلوغ آنهاست.”

مادرشان گفت: “خدا از دهانت بشنود.”

چهارشنبه ی بعد هنگامی که پدر و مادر فیلم “نبرد الجزیره” را تماشا می گردند، مردمی که در راستای خیابان دولا کاستلانا قدم می زدند دیدند که از ساختمان قدیمی ای که میان درخت ها پنهان است آبشاری از نور سرازیر شده . نور مهتابی ها را لبریز کرده، در تندآبه هایی از روبنای ساختمان فرو می ریخت، و چون رودی طلایی که شهر را نورانی کرده بود در امتداد خیابان پهناور سرتاسر تا گواداراما به تندی در جریان بود.

در واکنش به این شرایط فوق العاده، آتش نشان ها درِ طبقه ی پنجم را به زور گشودند و دیدند آپارتمان تا سقف لبریز از نور است. کاناپه و صندلی های راحتی که روکش پوست پلنگی داشتند در سطوح مختلف در اطاق نشیمن، بین بطری های بار و پیانوی بزرگ که شال مانیلی روی آن  موج می خورد و آن را مانند یک مانتا ری ی طلایی کرده بود،  شناور بودند. اشیای خانگی در تمامیت شعری شان با بال های خود در آسمان آشپزخانه در پرواز بودند. آلات موسیقی گروه مارش که بچه ها برای رقص استفاده می کردند در میان ماهی های خوشرنگِ رها شده از آکواریومِ مادرشان، تنها موجودات زنده و شاد در آن طالاب نورانی، شناور بودند. همه ی مسواک ها، همراه با کاندوم های پدر و قوطی های کرم مادر، و تلویزیون اطاق خواب پدر و مادر که به پهلو شناور بود و هنوز روی آخرین برنامه ی نیمه شب ویژه ی بزرگسالان روشن بود، در حمام غوطه می خوردند.

در انتهای راهرو، شناور، ماسک به صورت و پارو ها در دست و آن قدر هوا در کپسول که فقط او را به بندر برساند، توتو در پشت قایق دنبال چراغ دریایی می گشت، و ژول، که در جلوی قایق شناور بود، هنوز داشت با زاویه یاب ستاره ی شمال را جستجو می کرد، و هر سی و هفت همشاگردی، شناور در تمامی خانه، ابدی شده در لحظه ی نگریستن به گلدان ژرانیوم، سرود مدرسه را می خواندند، اما کلمات آن را برای مسخره کردن مدیر مدرسه تغییر داده بودند، و هر از گاه  دزدکی گیلاسی از بطری برندی پدر می زدند. چرا که آنها همزمان آن قدر چراغ روشن کرده بودند که آپارتمان لبریز شده بود، و تمامی دو کلاس از دبستانِ سنت ژولیانِ مهمانواز، در طبقه پنجم شماره ی ۴۷ خیابان دو لا کاستلان شناور شده بودند. در مادرید، اسپانیا، شهری دور افتاده با تابستان های سوزان و بادهای یخ زده، بدون اقیانوس یا رودخانه، که اهالی بومی و محصور در خشکیِ آن هرگز در دانش دریانوردی در نور به استادی نرسیده بودند.

مترجم: عباس مهدی بیگی

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.