چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸ - ۰۸:۱۶

برگزیدگان جشنواره سیمرغ؛

"احتباس" اثری از مرتضی زارع زردینی

کاشان/سیمرغ9

در آستانه برگزاری دهمین جشنواره بین‌المللی سیمرغ به معرفی آثار برتر این جشنواره در دوره پیش می‌پردازیم.

به گزارش مفدا، دهمین جشنواره بین‌المللی «سیمرغ» با شعار «سالم زیستن، هنر است» در پنج بخش تئاتر،‌ فیلم، ادبی، ‌هنرهای تجسمی و موسیقی، تابستان امسال در شهر تهران برگزار می‌شود. در اینجا نثر طنزی از رتبه اول بخش فرهنگ سلامت نهمین جشنواره بین‌المللی سیمرغ نوشته مرتضی زارع زردینی، دکتری حرفه‌ای پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کاشان را باهم می‌خوانیم.

احتباس

   آورده‌اند که در روزگاران قدیم تاجر نامدار شهر چون کهنسالی را درنوردید، به مرضی مبتلا گشت که توان ادرار از او برید و تاجر چالاک را به ستوه آورد که از جمیع امراض دردآورتر همین است و دردش چونان است که پولاد کوبند آهنگران! خویشان و رفیقان مرافق او هر کدام از خلوص نیت بر آن شدند تا مرهمی بر رنج تاجر بوده و دردش را تسکین بخشند.

   اول کسی که تاجر را طبابت بنمود، خاله‌ی روشن‌دل تاجر بود که انبان انباشته از دوای خود را گشود و حبی عنابی‌رنگ بدو داد و نقل کرد که شوهر مرحومش که به درد پروستال! گرفتار همی‌بود، این حب را تناول بنمود که به طرفه‌العینی راحتی مزاج را فراهم بیاورد. و چون سخت باشد تناول، آن را از مقعد وارد نمایند و قدما گویند که راه ثانی اولی‌تر است. تاجر دستور خاله را بر دیده نهاد که در اقوال آمده، خاله چون مادر است. چاکران دو پای تاجر را بالا گرفتند و چاکر ارشد، حب عنابی‌رنگ را در فیها خالدون وی فرو بنمود.

   در این زمان، نوکر هالو درمان با زالو را توصیه بنمود که پسرعم خاله‌ی زن‌دایی‌اش که بواسیری بوده، از آن بهره‌ها برده است. فلذا مریدان بر آن شدند تا برابر سنوات عمر تاجر، زالو از رودها فرا آورند و زالو هرچه کثیف‌تر، آثارش بیشتر و جمیع آنان را بر مقعد و مایتعلق به! تاجر نهند و زالوان گرسنه از مشربه‌ی خون تاجر مکند و سیراب گردند و فرجی در میزراه تاجر حاصل کنند و تاجر را از درد به درآورند و رفیقان را از غم!

   خانه‌ی تاجر بیت‌الاحزان گردید و ارادتمندان همه از برای همدردی، مستراح بر خویش حرام دانستندی که در آن زمان همدردی از صفات شایسته‌ی مریدان هر مرادی بود که ناگهان یکی از چاکران قربان‌صدقه‌ی روان با جامی مملوء از معجون گران بیامد و آن را بنامید پیشاب‌روان! زانکه با نوشیدن تنها یک پیمان، آب از مثانه گردد روان! و چون تاجر بنوشید زان، تمام بالا بیاورد بر سر نوکران و همه گفتندی عجب نباشد که معجون هرچه چون هلاهل تلخ‌تران، ردّ پایش بود قوی‌تر در درمان!

   چون بهبودی از تدابیر کذایی حاصل نشد، پیرمرد دعاخوانی را دعوت بنمودند تا دعای دفع بول! برای او همی‌خواند. همه از فضایل او سخن‌ها بر زبان بیاوردند که هفتاد ناتندرستی را با فوتی! درمان نماید همی و همان‌کس باشد که با فوتی بر شکم زنان کوراجاق! آنان را آبستن و با فوت بر دگر اعضا، امراضی چون بواسیر و کوفت و حرقه‌البول و علی‌هذا را درمان کناد. (کوفت: سیفلیس، حرقه‌البول: سوزاک)

   تاجر بخت‌برگشته از فوت مسیحایی دعاخوان نیز سود نبرد و این بار عمه بود که چون از ناخوش احوالی برادرزاده آگاه گردیده بود با ضمادی در دست که گویا شوی او از سفر به ماچین ارمغان آورده بود، وارد شد. عمه‌بانو پس از آنکه بوسه‌ها بر گونه‌ی وی روانه ساخت، از ضماد همی‌گفت که در بلاد ماچین مجراهای بسته‌ای را بگشاید که مجرای ادرار در برابرشان پشیزی بیش نیست و نقل است که در جنگ با قشون چین، سربازان این ضماد را بر دروازه‌ها مالیدند و فتوحات حاصل کردند! لاجرم دست خود با آن ضماد آغشت تا با دستان خویش اخوی‌زاده را از این مرض برهاند و همانا عمه بر مام نیز اولی است.

   خبرچینان خبر آوردند که در حوالی شهر مردی مزلّف است که دانشی از فرنگ به سوغات آورده است که آن را هومئوپاتی بنامند و درد و رنج هر عضو با ماده‌ای از همان عضو درمان بنماید که آفریدگار دوای هر دردی را در همان درد می‌نهد و بدین شکل است که با آب دهان نوزاد، تبخال درمان بنماید و با اشک چشمش تراخم و با عرقش هرگونه قبض پوستی را. و چون او را بر بالین تاجر آوردند، لاجرم جامی از ادرار نوزاد تازه زاده شده را به تاجر خوراند و در انتظار گشایش بنشسته بودند که تنی چند از رفیقان گرمابه و گلستان تاجر وارد شدند؛ با مشتانی مملوء از ماده‌ای سیاه‌رنگ و عنبر نسارا نامی که چون دودش عضوی از تن را فراگیرد در درمان درد، آن از هر مسکّنی افضل است و کهنسالان فامیل نیز افاضات نمودند که مسلولان لاعلاج در قرنطینه‌مانده را با دودش مداوا نمایند و بهتر آن است که از الاغ نر میانسالی باشد که جفت‌یابی نکرده باشد.

   جارچیان در شهر نعره برآوردند که تاجر هم‌وزن فضله‌ی چموشان نر میانسال ناکام! طلا ارزانی دارد و در اندک‌زمانی کاروانی انباشته از عنبر نسارا راهی منزل تاجر همانا و سوزاندن و دود همانا و خانه از دود انباشته همانا و التیام درد تاجر حاصل نشدن همانا!

   تاجر که چون مدت مدیدی قضای حاجت ننموده بود، ادرار جلوی چشمانش را گرفته بود، بر آن شد تا با قشونی راهی مطب طبیب گردد. در مطب چون نگاهش به سیاهه‌ی مریضان بیفتاد با آنکه کمیزدانش (مثانه) در حال ترکیدن همی‌بود، چرتکه از بساط درآورد و رقم سیاهه را در چندرغاز حق‌المعالجه ضرب بنمود و پیش از هر چیز، اقوام نزدیک طبیب را عنایت بفرمود و با صدایی بلند به همراهان خطاب کرد که این درآمد لاجرم سرآمد تمام درآمدهاست که اگر فلان نفر در روز علاج کند، بهمان تومن به کف آرد و سیاهه‌ی ناتندرستان مُهر تأیید بر کلام تاجر کوبیدند.

   چون نوبت به تاجر رسید، با قشون درب را گشودندی و با نظاره‌هایی غیظ‌آلود بر او حاضر گردیدندی و هر کدام ساز خود بزد که طبیب از تاجر پرسید: «بزرگوارا! تو را چه شده که ناتوان گردیدی!؟» و تاجر با دهانی گشاده فریاد برآورد: «تو طبیب هستی و تویی که باید بدانی. اگر من علم بر آن داشتم که چه پیشامدی است، مرا از پیش تو آمدن چه حاصل؟! مجانین نیز گر مرا ببینند، دانند که من حبس بول دارم.»

   طبیب چون اجازت خواست تا والاحضرت را معاینه بنماید، عمه‌ی تاجر که تا آن زمان دندان بر گوشه‌ی جگر بنهاده بود، فریاد برآورد: «حرامت باشد آن حق‌المعالجه که از خون جگر به دست آورده بودیم. طبابت لایق تو نیست. اگر حکیم حاذقی بودی با نگاهی دردش را می‌یافتی و مرهمی نسخه بنمودی.»

   طبیب از شرم سر به پایین انداخت و گفت لااقل دفترچه‌ات را بده تا نسخه‌ات بپیچم. (البته بر خود راوی نیز نامعلوم است که بیمه‌گران پیشین، دفترچه را چه می‌نامیدند!) نوکر هالو بی‌محابا دفترچه‌ای در مقابل وی انداخت که گویند عرش از نهیب آن بلرزید. طبیب دفترچه را بگشود و چون صورت (عکس) اندرون دفترچه با تاجر شباهتی نداشت، توجه بیشتر نمود و رو به تاجر گفت: «دفترچه از برای طفلی از اناث است و در آن نتوان دارویی برای مرض شما که از پروستات است، نوشت.» تاجر و همراهان سگرمه در هم کردند: «وا اسفاه بر شما طبیبان که بی‌شک شما زرپرستی بیش نیستید. مگر عرش را به فرش آید که دوای تاجر بر آن بنویسی. آیا نمی‌دانی که تاجر درهمی در انبان خویشتن ندارد تا خود را دفترچه‌ای سازد و از نان شب خویش زده است تا ویزیتت را پرداخت کند؟» ناگزیر طبیب به سنه (سال) دفترچه نگریست که سال‌ها از تاریخش گذشته، ولی از خوف شماتت‌ها خم به ابرو نیاورد و با حبی نسخه‌ی تاجر را پیچید. تاجر چون دارو را میل نمود، از طعم آن دل‌چرکین گشته و ناخودآگاه با فحشی آبا و اجداد طبیب بخت‌برگشته را سرفراز نمود که چرا طعم دارو مطابق میل همایونی نیست. ثانیه‌های قلیلی گذشت که پیشاب از تاجر روان گشت و به میمنت آن، مریدان خشتک بدریدند و هر کدام جامی از زهراب تاجر به تبرک بگرفتند و احشام قربانی بنمودند و هفت شبانه‌روز پای بکوبیدند و هر کدام در مدح طبابت‌های خود داستان‌ها بسراییدند و طبیبان روزگار را بی‌سواد، قاتل و زراندوز بنامیدند و بر حال و روزشان افسوس تناول نمودند.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.