یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۴:۲۹

برگزیدگان جشنواره سیمرغ؛

«صف» داستانی از فاطمه شیخ‌زاده

مطب پزشک

در آستانه برگزاری دهمین جشنواره بین‌المللی سیمرغ به معرفی آثار برتر این جشنواره در دوره پیش می‌پردازیم.

به گزارش مفدا، دهمین جشنواره بین‌المللی «سیمرغ» با شعار «سالم زیستن، هنر است» در پنج بخش تئاتر،‌ فیلم، ادبی، ‌هنرهای تجسمی و موسیقی، به زودی در تهران برگزار می‌شود. در اینجا داستانی از فاطمه شیخ‌زاده، کارشناسی ارشد مشاوره در مامایی دانشگاه علوم پزشکی مشهد رتبه اول داستان کوتاه در بخش فرهنگ سلامت نهمین جشنواره بین‌اللمللی سیمرغ را باهم می‌خوانیم.

«صف»

دکتر گوشی فشارسنج را از روی گوشش کنار زد و گفت: «بفرما خانم، فشارت هم خوبه. اون مشکلی که گفتی برای همه پیش میاد. طبق گفته‏های خودت و آزمایش‏ها دیگه یائسه شدی. اگه بخوای یه معاینه‏ی داخلی هم می‌کنم که خیالت از نظر عفونت هم راحت بشه.»

زن میانسال کمی توی صندلی جابه‌جا شد و سرش را پایین انداخت و با صدایی که به‌سختی شنیده می‏شد، پرسید: یعنی دیگه نمی‏تونم بچه‏دار بشم؟

-نه مادر جان، توی این سن و سال بچه می‏خوای چی کار؟ همه‏ش خطره.

-اشکال نداره؛ من پنج‌تا بچه به دنیا آوردم، باز هم می‏تونم.

 دکتر که دیگر کلافه شده بود، گفت: آره شاید بتونی و دلت بخواد، ولی بدنت دیگه تخمکی تولید نمی‌کنه. خودت که می‌گی پنج‌تا بچه داری، دیگه بیشترش رو نمی‌فهمم می‏خوای چی کار!

 زن به پشت سر و به مریض‏هایی که منتظر نوبتشان بودند نگاهی انداخت، چادرش را جلو کشید و گفت: خانم دکتر، فکر کن من هم خواهرتم...

دکتر حرف زن را ناتمام گذاشت و گفت: ببین خانم، اگه شوهرت می‏خواد یه زن دیگه بگیره، تو هزارتا بچه‏ی دیگه هم به دنیا بیاری، اون کار خودش رو می‏کنه. حالا هم برو لطفا، بقیه‏ی مریض‌ها منتظر هستن.

زن از روی صندلی بلند شد، ولی از اتاق بیرون نرفت. یک گوشه‏ ایستاد و به زمین چشم دوخت. اتاق کوچک و کم‏نوری بود. چند صندلی کنار دیوار ردیف شده بود که بیماران روی آنها - پس از منتظر شدن در سالن و راه یافتن به اتاق دکتر- دوباره به انتظار می‏نشستند. خوبی‏اش این بود که دیگر سرپا نمی‏ایستادند و از ازدحام سالن بیرونی نجات پیدا می‏کردند و بهتر از آن، این بود که می‏توانستند از مشکلات بقیه‏ی مریض‏ها باخبر شوند و این خودش یعنی تا مدت‏ها حرفی برای گفتن داشتند.

حالا مقابل دکتر، دختر نوجوانی نشسته بود که پس از هر سؤال، تنها کاری که می‏کرد، خندیدن بود! دکتر مجبور شد از منشی بخواهد مادرش را به اتاق راه بدهد تا بتواند سؤالاتش را از او بپرسد.

مادر دختر نوجوان از لحظه‌ای که وارد شد، یک‌نفس صحبت می‌کرد و به هیچ‌کس مجال نمی‏داد. با نگاه‏های غضبناک به منشی اشاره می‌کرد و می‌گفت:

-خانم دکتر، من از اولش هم می‏خواستم باهاش بیام توی اتاق، منشی اجازه نداد. گفتم وقتی من باهاش باشم راحت‏تره، ولی نگذاشت.

چند نفری که منتظر بودند مثل اینکه آشنایی به هم زده بودند و پچ‌پچ می‌کردند. یکی از آنها با آب و تاب قصه‏ی بچه‌دار نشدنش را تعریف می‏کرد:

-دیگه همین پاییز که بیاد می‌شه دوازده سال که دنبالشم، این هم قسمت ماست دیگه.

-آره خدا حکیمه، حتما یه مصلحتی توی کاره.

می‏دونم، من هم ناشکری نمی‏کنم، فقط وقتی می‏بینم همه چندتا چندتا بچه دارن که از سر و کولشون می‌رن بالا، دلم می‏خواد.

منشی که هنوز توی اتاق بود و سرش به مرتب کردن اوراق اداری گرم شده بود، متوجه زن میانسال شد و گفت: خانم! شما که نوبتت تمام شده، دیگه چرا اینجا وایسادی؟ لطفاً بیا بیرون.

زن گفت: فقط یه سؤال داشتم. از خانم دکتر می‌پرسم و بعدش می‌رم.

منشی بی‏درنگ طول اتاق را پیمود و صدای پاشنه‏ی کفشش ریتم تازه‏ای به فضا داد، دستش را روی کمر زن گذاشت و گفت:

-خانم، لطفاًبیاین بیرون، دکتر عصبانی می‌شه، من هم وظیفه‏م همین چیزهاست، وگرنه باهام دعوا می‏کنه.

زن در حالی که به سمت در می‌رفت به دکتر چشم دوخته بود تا بتواند حرفش را بزند، اما او درگیر بیمار دیگری بود.

منشی در را پشت سرش بست، جمعیت را کنار زد  و به سمت میزش حرکت کرد. زن اما همان‌جا ایستاد و تا چند لحظه از جایش تکان نخورد. به اطرافش نگاه کرد؛ مریض‌ها تنگ هم نشسته بودند و خیلی‌ها سرپا بودند. بعضی‌هایشان از زور پیری و خستگی روی زمین نشسته بودند. زنی را دید که چهارزانو روی زمین نشسته بود و به نوزادش شیر می‌داد و هم‌زمان سر دو کودک دیگر فریاد می‌زد تا ساکتشان کند.

آسانسور خراب بود و او مجبور شد از پله‏های ساختمان استفاده کند. در یکی از پاگردها، آبدارخانه‏ی کوچکی بود. زن فکر کرد شاید کمی آب آنجا پیدا کند. در زد و وارد شد. زن خدمتکاری را دید که در حال ظرف شستن بود. خدمتکار سرش را به طرف در برگرداند و گفت: «ورود به اینجا ممنوعه، روی در هم نوشته!» دست‌هایش را به پشت سر برد و پیش‌بند قهوه‌ای را که پر از لکه‌های بزرگ سفید و خاکستری بود، باز کرد.

زن گفت: ببخشید، ولی من که سواد ندارم. همیشه با بچه‏هام بیرون می‏رفتم. خدا خیرت بده؛ یه لیوان آب به من بده.

خدمتکار کمی این‌پا و آن‌پا کرد و وقتی که درماندگی زن را دید، دلش به حال او سوخت و یک لیوان یک‌بارمصرف از توی قفسه‌ها پیدا کرد و دست زن داد:

-بشین نفست جا بیاد؛ اشکال نداره! اگه چایی هم بخوای هست.

زن در حالی که آب را می‌نوشید، لبخند زد.

هر دو پشت میز نشستند. خدمتکار پرسید: «مریضیت چیه؟» زن گفت: مریض نیستم، بچه می‌خوام ولی مثل اینکه دیگه نمی‌شه. خدمتکار شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:

-نگران نباش؛ من ده ساله که دارم اینجا کار می‌کنم، این‌قدر مثل تو اومدن و ناامید برگشتن، ولی بعد یک‌دفعه می‌زنه و خودشون بچه‌دار می‌شن، همین‏جوری بی‌دوا و دارو.

-خانم دکتر این‌طوری گفت، من که سر درنمیارم.

و بعد اشکی را که نزدیک بود پایین بغلتد، پاک کرد و گفت: همه بهم می‏گن سر پیری بچه می‌خوای چی کار؟ ولی من چی کار می‌تونم بکنم. همه‌ش به خاطر شوهرمه، روزبه‌روز داره شکسته‏تر می‌شه.

خدمتکار دست زن را گرفت و گفت: اشکال نداره، خدا بزرگه!

-همه‌ی بچه‌هام با هم رفتن زیر خاک! منِ پیر و خسته زنده موندم و اونها معلوم نیست الان کجان.

شانه‌های زن می‌لرزید و اشک‏هایش سرازیر شده بود: دلم رو به این خوش کردم که دوباره حامله بشم، ولی مگه می‌شه جای اونها رو پر کرد؟ اینجا هم فقط می‌گن نمی‌شه، نمی‌شه!

خدمتکار صندلی‌اش را جلوتر کشید، دست روی شانه‌ی زن گذاشت و اجازه داد تا وقتی که اشک‌هایش تمام می‌شود، آنجا بنشیند.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.