پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۹:۱۶

دلنوشته زیارت امام رضا (ع) اثر"مریم مطاعی" دانشجوی شاعر دانشگاه علوم پزشکی لرستان

امام رضا

"مریم مطاعی" دانشجوی شاعر دانشگاه علوم پزشکی لرستان است که در سفر زیارتی مشهد مقدس که مرداد امسال توسط امور فرهنگی برگزار شد دلنوشته‌ایی برای امام رضا (ع) نوشته است.

"مریم مطاعی" دانشجوی شاعر دانشگاه علوم پزشکی لرستان است که در سفر زیارتی مشهد مقدس که مرداد امسال توسط امور فرهنگی برگزار شد دلنوشته‌ایی برای امام رضا (ع) نوشته است که به شرح زیر است:

"واپسین روزهای خرداد بود اواسط امتحانات پایان ترم صبح روز یکی از همان شب‌های امتحان معروف خبر پذیرفتنم از سوی شما ژرف‌ترین سلول‌های ساکن قلبم را لرزاند تابستان با اتمام امتحانات آغاز شد و شوق من به دیدنتان هر روز گرمی که می‌گذشت هرم وحرارتش بیشتر می‌شد مرداد در اولین روز خود نغمه‌ی خوش ملاقتتان را زیر گوشم زمزمه می‌کرد دلم انگار جایی زیر درخت آلبالوهای هشت سالگی گم شده بود یک روز طولانی در راه بودیم هزاران مرتبه حرمی که هر شب رأس ساعت بیست از تلوزیون خاک گرفته‌‍مان دیده بودم.

تصور می‌کردم چشم که می‌بستم نسیم گوشه‌های چادرم را تاب می‌داد و اشک روی گونه‌هام می‌لغزید چشم که وا می‌کردم اتوبوس بود و بیابان و شب و سکوت و خوابی که بر پلک فرود نمی‌آمد روی تابلوی سبزسمت راست جاده زده‌اند مشهد پنجاه وپنج کیلومتر یک ساعت بعد چند قدمی شهری هستم که از سال‌های دبستان آموخته ام پشت بندش همیشه باید مقدس بیاورم من در آستانه‌ی بیست و سه سالگی به زیارتتن چمدان بسته‌ام گمان می‌کنم پشت شانه‌هام دو بال آبی یا شاید سبز یا طلایی یا چه می‌دانم هر رنگی که به مذاق چشم‌های شما خوش می‌آید رویده‌اند دستم را پشت کتفم می‌برم و لمسشان می‌کنم برق درست افتاده میان سیاهی مردمک‌هایم قدم که برمی‌دارم ابرها دسته‌دسته ردیف می‌شوند و این میان کسی از اعتقاد برایم سخن می‌راند و قلبم مثل سوزش انگشت هنگام عبور تند و تیز کاغذ می‌سوزد و فکر می‌کنم به ارتباط میان من و عقایدم و آن شخص ثالث ...این دفعه با کیفتی بسیار فراتر از اچ دی و فول آن نگین بودن این گنبد طلایی در انگشتان محقر شهر را به تماشا می‌نشینم وسایلم را گوشه‌ای از اتاق هفت نفره‌ای که با دوستانم سهیم شده‌ام جا می‌دهم و پرده‌ها را به شوق دیدن همان خورشیدی که با مداد زرد لیمویی در قلب صفحه نقاشی ساختمان‌های بلند کشیده شده است کنار می‌کشم و ناباورانه تنها آپارتمان می‌بینم و هتل وچند سویئت اجاره‌ای...درتمامی خیالاتم هوا هنگام زیارت تاریک بوده است این مرتبه اما گویی که کبوتر سپید اقبال بر شانه‌های دلم نشسته باشد به یمن اعیاد میلادتان همه جا چراغانی‌ست چادر رنگی‌ام را تا روی پیشانی پایین می‌آورم بازرسی می‌شوم چشمم را پرت می‌کنم به پشت پرده ها که گنبد را دزدانه نگاه بیاندازم و در هر ضربان کسی انگار به سینه ام مشت می‌زند...اذن ورود می‌خوانم وارد می‌شوم و با تمام هستی وجودم از عمیق‌ترین نقاط فکری وحسی‌ام سلام می‌دهم بی‌اختیاری از خود گونه‌هام نم برداشته‌اند یادم می‌افتد به تمام گناهان ریز و درشتم و سر خم کرده دوباره سلام می‌دهم اینجا ایوانی از طلا تمام قامت ایستاده است به قلب جمعیت می‌روم و با بهتی عظیم دستم قفل می‌شود به بارگاهتان...چشمهام می‌خواهند از حدقه‌شان بیرون بزنند داخل تماما نورانی ست یک آن تمام خواسته‌هام از خاطرم می‌روند و سرتاپا چشم می‌شوم کسی شانه‌ام را به بیرون کشیدن تکان میدهد و لحظاتی بعد زیر همان ایوان معروف دوباره سلام می‌دهم بی آنکه به هیچ مشکلی از گره کوره های بی پایان زندگی فکر کنم تنها به نور می‌اندیشم به روشنایی و به شما و عظیمتی که در قالب کوچک کلمات نمی گنجد...کمی آن طرف تر صحنی ست به نام اسماعیل طلا با سقا خانه ای که آب خنکش گوارترین نوشیدنی تمامی سالهایی ست که از طعم و مزه چیزی به معنی گرفته‌ام...وچند قدم آن طرف تر پنجره ای فولادی آغوش گشوده است به امید به شفا به گشایش به نور به شما...و کسانی که دستشان را زنجیر کرده‌اند به چارچوب‌های فولادی همین پنجره....اشک امان نمی‌دهد دیگر و آرزو می‌کنم امید رخنه کند به جان بیمار دختر کوچکی که پایش از تنگی طناب واصله درد آمده است آرزو میکنم پسربچه ی چهارده ماهه ای که حتی در دامان پر امنیت مادر رنج می‌کشد با صدای لالایی نقاره‌هایتان آسوده نفس بکشد لبخند بزند و تاتی تاتی کنان به سویتان گام بردارد بزرگترین خواسته ام را فراموش می‌کنم و تنها به سلامتی تمامی اینها که در انتظار نسیم خوش تندرستی پشت میله های این پنجره چهار زانو نشسته‌اند دست به دعا بر می‌دارم...

آخرین زیارتتان را در زیرزمین به جا می‌آورم دلم برایتان بیش از آن چیزی که شرحش ممکن باشد تنگ می‌شود و نمی‌دانم چند سال بعد دوباره  به سرچشمه‌ی اینچنینی از آرامش باز می‌گردم بی‌گمان بهترین زمان برای دیدارتان اکنون بوده است که اینگونه بی دغدغه مرا طلبیده‌اید از غرب مرا به شرق کشاندید و چه لذت بی‌پایانی دارد اینکه احساس می‌کنم چشمتان به سمتم چرخیده است...دلم به زودی خروج از حرم تنگ می‌شود وغبطه می‌خورم به تمامی خادمین به تمای دیوارها به پنجره‌ها به درها و به هرکسی که آنجاست... ."

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.