سه‌شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷ - ۱۶:۳۰

رتبه دوم داستان کوتاه در هشتمین جشنواره سیمرغ؛

توهم

توهم

در را که باز کردم، جا خوردم. پیش چشمانم سیاهی رفت. عرق سردی تمام بدنم را فراگرفت. پاکت میوه از دستم به زمین افتاد و پرتقال های توسرخ هر کدام به گوشه‌ای روانه شد. حدس زدم چه اتفاقی افتاده است. همیشه از این موضوع ترس داشتم، ولی باز به خودم اطمینان می دادم چنین چیزی امکان ندارد. قطره‌های خون روی دیوار زرد رنگ اتاق همه داستان را لو می‌داد. دیوار خانه را به توصیه روانپزشک رنگ روغنی زرد زده بودیم.

  1. به نام خدا

"توهم"

  1. در را که باز کردم، جا خوردم. پیش چشمانم سیاهی رفت. عرق سردی تمام بدنم را فراگرفت. پاکت میوه از دستم به زمین افتاد و پرتقال های توسرخ هر کدام به گوشه‌ای روانه شد. حدس زدم چه اتفاقی افتاده است.

همیشه از این موضوع ترس داشتم، ولی باز به خودم اطمینان می دادم چنین چیزی امکان ندارد. قطره‌های خون روی دیوار زرد رنگ اتاق همه داستان را لو می‌داد. دیوار خانه را به توصیه روانپزشک رنگ روغنی زرد زده بودیم.

ولی فرهاد اجازه نداد رنگ اتاق خواب را عوض کنیم. اتاق با کاغذ دیواری خاکستری پوشیده شده بود و چند تا عکس از صادق هدایت به صورت ناشیانه‌ای به دیوار زده شده بود. کلا اهل مطالعه نبود ولی به توصیه یکی از دوستانش "سگ ولگرد" را خوانده بود. آن هم نه یک بار، شاید پنجاه بار همان یک داستانش را خوانده بود. گاهی در گوشه‌ای از اتاق می‌نشست و بعضی از جمله‌هایش را از بر می‌گفت. من هم علاقه‌ای نداشتم مانعش شوم. سعی می‌کردم تا حد امکان تنهایش بگذارم.

زبانم بند آمده بود. بغضی عجیب گلویم را گرفت. چند قدم جلوتر رفتم. این قدر اتفاق برایم قابل پیش بینی بود که اصلا سراسیمه نبودم. ظاهر خانه زیاد به هم نخورده بود و معلوم می‌شد زیاد با هم درگیر نشدند. حتی ملحفه‌های سفید روی مبل‌ها هم سر جای خودشان بودند و تنها لکه‌های خون بر روی آنها دیده می‌شد. بر روی میزیک لیوان آب خوری بود که تا نیمه قهوه بود و پنج شش تا ته سیگار داخل آن بود. کار خودش بود.
۳. همیشه عادت داشت قهوه را داخل لیوان بزرگ بخورد. وقتی اعصابش به هم می‌ریخت ته سیگارش را داخل نزدیک‌ترین ظرفی که دم دستش می‌رسید می‌انداخت. اگر هم ظرفی نبود معمولا آن را بر روی میز پرت می‌کرد. صدای ناله‌اش از آشپزخانه می‌آمد. حتی الان هم غرورش اجازه نمی‌داد بلند گریه کند. به گمانم او هم مثل من بهت زده بود. یا هنوز در دلش به خود امیدواری می‌داد که اتفاقی نیفتاده است. شاید هم منتظر بود از خواب بیدار شود از یک کابوس وحشتناک و بعد که ببیند همه چی خواب بوده است با خیال راحت بر سر میز بنشینیم و با علاقه برایش پرتقال توسرخ پوست بکنم و او هم با ولع آنها را بخورد.

"این ؟ تو واقعا به این دیوانه دل بستی؟ یعنی میخوای تا آخر عمر با یک دیوانه زندگی کنی" مادرم می گفت. کلمه آزارم می داد. من تنها کسی بودم که درکش می‌کردم. حتی پدر و مادرش هم دیگر به او امیدی نداشتند. پدرش باانصاف بود. به من می‌گفت لازم نیست جوانیم را فدای او کنم. اما هنوز هم دوستش داشتم بیشتر از همیشه. نمی‌توانستم رهایش کنم. به من نیاز داشت بی آن که خودش هم بداند و یا حتی یک بار به زبان بیاورد. اگر تو هم مثل بقیه فکر میکنی «  چندین بار در حالی که من را تهدید به شکستن شیشه ها می کرد گفته بود. شاید اگر تنهایش می‌گذاشتم هرگز به دنبالم نمی‌آمد. هنوز این قدر ناتوان نبود »! من دیوانه هستم از این جا برو که نتواند برای خودش پرتقال توسرخ پوست بکند یا لیوان های بزرگ قهوه را بشوید. دیگر لازم نبود به کسی مشکوک شود و به قول خودش رگ غیرتش برای کسی باد کند.

صدایی در گوشم می پیچید. به صورت مبهمی می‌گفت تو مقصری. خودم را حتی خیلی بیشتر از فرهاد مقصر می‌دانستم. وجدانم اجازه نمی‌داد او را مقصر بدانم. برایم از روز روشن تر بود که من را دوست دارد بیش از آن چیزی که از یک آدم روانی توقع می‌رود. واضح بود که به خاطر من دست به چنین کاری زده بود. اصلا دلیل دیگری نداشت با سعید کوچکترین بحثی کند. چندین بار به کنایه گفته بود نمیخواهد برادرش جایش را در قلبم بگیرد. و من به هر شکل بود می خواستم به او بفهمانم که در اشتباه است. یک هفته ای می شد که اصلا هم را ندیدیم. سعید هم این مساله را کاملا می دانست و رعایت می کرد.

به یک هفته پیش فکر کردم.وقتی دکتر معالجش با آن موهای جوگندمی و چشمان گودافتاده اش به من رو کرد و گفت اگر بستری نشود اوضاع از این هم خراب تر می شود. اما من نمی توانستم قبول کنم. فرهاد حرفش را راحت تر از من پذیرفته بود. با بی اعتنایی و بدون هیچ صحبتی دست فرهاد را گرفتم و از مطبش بیرون آمدم. از بچگی پذیرفتن واقعیت های تلخ برایم سخت بود و سعی می کردم از آن ها فرار کنم. هفت ساله که بودم وقتی عروسک قرمز خوشگلم را گم کردم تا چندین ماه بدون این که آن را داشته باشم برایش لالایی می خواندم. شاید این را از مادرم به ارث برده بودم. او هم مثل من هرگز نتوانست مرگ غیر منتظره پدرم را بپذیرد. تا قبل از به دنیا آمدن من حتی ازدواج با پدر را نیز باور نداشت چون به اجبار با او ازدواج کرده بود.

۴. چهره هاجر، زن همسایه، جلوی چشمم آمد، وقتی با چهره غمزده ساختگی اش به من خیره می شد و با دهان بمیرم برات دخترم، من همون وقت که این «: باز انگار بخواهد دندان های طلایی اش را به رخم بکشد می گفت حتی با تصور شنیدن دوباره این کلمه، حالت » دیوانه، رضای من رو بیخودی به باد کتک گرفت فهمیدم دیوونس، تهوع می گرفتم. می خواستم بی جهت به هاجر فحش بدهم. اما یادم نرفته بود با کلی عجز ولابه پسرش رضایت داده بود و گرنه فرهاد چند ماهی در حبس بود. آن وقت معلوم نبود چه بر سر زندگیمان می آمد. گرچه الان هم به نظر نمی آمد خیلی اوضاع بر وفق مراد باشد.

با بلند شدن صدای گریه هایش از این فکرها بیرون آمدم. رفتارهای فرهاد روی من هم اثر گذاشته بود. گاهی ساعت ها به گوشه ای خیره می شدم و در افکارم فرو میرفتم وبعد با یک صدای بلند یا بوی سوختگی غذا یا هر اتفاق خاص دیگری از این حالت بیرون می آمدم. چندین بار به ذهنم خطور کرده بود احتمالا من هم دیوانه شدم.

ترس از دیوانه شدن به نظرم سخت تر از دیوانه شدن بود. تفاوت این دو تنها در باور بود. یک دیوانه باور ندارد که دیوانه است و همین باعث می شود برایش مهم نباشد بقیه در موردش چه فکری می کنند و وقتی برایت مهم نباشد دیگران در موردت چه فکری می کنند و تو را چگونه خطاب می کنند راحت تر از هر کس دیگری در این دنیا زندگی خواهی کرد. اما فرهاد من دیوانه نبود. او یک بیمار بود مثل خیلی از بیمارهای دیگر. فرهاد مبتلا به اسکیزوفرنی بود. این را همان روانپزشک به من گفته بود. در موردش تحقیق زیادی کرده بودم. معنایش جنون جوانی بود که بیمار توهم و هذیان دارد و مثل خیلی از بیماری ها درمان دارد و نیازمند حمایت اطرافیان است.

نمی خواستم به آن صحنه نگاه کنم. لرزی تمام بدنم را فراگرفته بود. اما از واقعیت گریزی نبود. دیالوگ زیبای یکی از فیلم های سینمایی خارجی بود. در تمام زندگی من فقط رویاها و بعضی خواب ها شیرین بودند. تمامی واقعیت ها تلخ بودند و البته این مساله یکی از علایم همان بیماری است یعنی بدبینی.

بدن بی جان سعید بر روی زمین افتاده بود. نگاهش انگار به عکس ازدواج من وفرهاد بر روی دیوار خیره شده بود. خون پیراهن بنفش او را کاملا به رنگ قرمز درآورده بود. روان نویسش بر روی زمین افتاده بود و جوهر پس داده بود. ترکیب رنگ آبی و قرمزی که ایجاد کرده بود بیش از هر چیز دیگری نظرم را جلب می کرد. روان نویس را به مناسبت تولد بیست و سه سالگی اش ماه پیش به او هدیه داده بودم. تلفن همراهش در حالیکه در حالت سکوت بود در گوشه ای از اتاق افتاده بود و به زحمت می شد متوجه لرزشش شد. مادرش بود. باز نگرانش شده بود. هیچ وقت دوست نداشت تلفن همراهش در جمع به صدا در بیاید. به خیالش بقیه در موردش فکر می کنند که او یک آدم وابسته به خانواده است. کم کم داشتم به تعداد موارد بیشتری از این بیماری اسکیزوفرنی بر می خوردم.

۵. ضربه‌های چاقو اکثرا به شکمش فرو رفته بود ولی چند زخم کوچک بر روی صورتش بود که هرکس تصور می‌کرد فقط برای زجر دادن او کشیده شده است. زانوی راستش خمیده بود و کمی متمایل به افتادن بود. با دقت بیشتر هنوز بوی ادکلن سعید را می شد حس کرد. بوی ادکلنش را در فامیل همه می شناختند. یک شیشه اش را به من هدیه داده بود. اما من از ترس این که فرهاد بیشتر مشکوک شود هرگز از آن استفاده نمی کردم. در عوض مجبور بودم از ادکلنی که فرهاد به مناسبت سالگرد ازدواجمان خریده بود استفاده کنم، ادکلنی که خیلی به بویش علاقه نداشتم. چاره ای نداشتم باید با تمام وجود نشان می دادم که دوستش دارم.

چهره سعید با خونی که صورتش را پوشانده بود و چاک هایی که با چاقو بر صورتش نقش بسته بود خیلی قابل شناسایی نبود. برعکس همیشه که ریشش را می تراشید، آن روز ته ریشی گذاشته بود و قیافه اش مردانه تر به نظر می رسید. بیچاره جوانی اش را در توهم یک خیانت از دست داده بود. توهمی خیلی بزرگتر از یک بدبینی ساده که با چند کلمه صحبت کردن بتوان طرف مقابل را متقاعد کرد.

به ساعت نگاه کردم. فقط چند دقیقه از دوازده گذشته بود. همان چند دقیقه ای که من در افکار خودم غرق بودم. افکاری که روانپزشک معالج فرهاد به آن پرش افکار می گفت. فرهاد هیچ وقت این قدر زود به خانه بر نمی گشت. گرچه می دانست که من از بیکاری اش اطلاع دارم ولی باز هم این جور وانمود می کرد که تا ساعت دو بعداز ظهر مشغول کار است. خدا می دانست سعید اینجا چه میکرد. خیلی محتاطانه به او فهمانده بود که یک مدتی این دور و بر آفتابی نشود. هیچ بعید نبود که فرصت را غنیمت شمرده و سعید را با یک تلفن به خانه کشانده باشد. یادم نمی آمد وقتی جمله های "سگ ولگرد" را برای خودش می خواند از چنین افکاری چیزی گفته باشد.

صدایی مبهم از پله ها شنیدم. برگشتم و نگاهی به بیرون انداختم. گویی صدای به هم خوردن پنجره رو به پله بود. بیرون که بودم باد شدیدی می وزید. از در خانه بیرون رفتم. پنجره بسته بود. کسی آرام از پله ها بالا می آمد.

صدای پاشنه کفش هایش شنیده می شد. در پله گردها چند ثانیه ای توقف می کرد. خانه ما در طبقه چهارم آپارتمان بود. این جا را به اصرار من اجاره کرده بودیم. دلم می خواست روی پای خودمان بایستیم. اما بیکاری فرهاد باعث شده بود که نه تنها اجاره خانه بلکه بیشتر هزینه های خانه را پدر فرهاد بپردازد. از حرف ها و نگاه‌های مردم محل هم خسته شده بودم. باید به جایی می‌آمدیم که کسی ما را نشناسد. منتظر ماندم تا بالاتر بیاید.

امکان داشت کاری از دستش برآید. چقدر خوش خیال بودم. این بار دیگر قضیه یک تهدید به خودکشی نبود. حتی یک رگ زدن با کارد آشپزخانه هم نبود. که هر دوتا قضیه با گذشت یک مدت زمان کوتاهی حل و فصل می شد. پای یک بدن بی جان خون آلود در میان بود که با چاقوهای پیاپی یک برادر جان سپرده بود. از پله ها پایین را نگاه می کردم. صدا نزدیک و نزدیک تر می شد، اما کسی داخل پله ها دیده نمی شد. گویا باز هم اشتباه می کردم. کسی داخل پله ها نبود. توهم صداها آزارم می داد. چندین بار صدای فریاد یک مرد را هنگام خوردن شام شنیده بودم. حس میکردم صدای پدرم باشد. به مادرم این موضوع را گفته بودم. جرات نداشتم به فرهاد یا خانواده اش این را بگویم. حتما می گفتند این مرض از من به فرهاد سرایت کرده است. مادرم چندین بار به زور من را پیش یک پیرزن دعا نویس برد و النگوی طلایش را ،که یادگار پدرم بود، به عنوان دستمزد به او داد. او هم فقط چند تا ورد در گوشم خواند و یک شیشه پر از ماده ای جادویی را به مادرم داد تا در چهار گوشه خانه بریزد. این

کارها برای تنها کسی که فایده داشت همان پیرزن بود که بتواند راحت چند ماه شکم بچه های یتیمش را سیر نگه دارد.

۶. به خانه برگشتم. در را محکم بستم. مثل اینکه هنوز هم در ذهنم بود صاحب آن صدای پا قرار است به خانه وارد شود و همه چیز را بفهمد. باید زندگی ام را نجات می دادم. البته اگه می شد اسم زندگی ما را زندگی گذاشت. زندگی دو آدم متوهم بی آنکه هیچ کدام بتوانیم باور کنیم که ممکن است ما هم جز آن یک درصد انسان هایی باشیم که می توانند در طول زندگی به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا شوند. ای کاش این بیماری هم مثل سرطان بود تا مردم به جای اینکه زخم زبان بزنند و با الفاظ رکیک صدایمان بزنند و چند جوان بی سر و پا برای چند لحظه خندیدن متلک بیاندازند و ما را به هم نشان دهند لااقل برایمان دل بسوزانند و برای سلامتی و عافیت دعایمان کنند.

تصمیم نداشتم به آشپزخانه بروم. می دانستم برایش سخت است به چشمانم نگاه کند. این را خودش همیشه می گفت. می گفت نگاه هایت نافذ و مردانه است. هیچ وقت زمانی که دست به چنین کارهایی می زد به چشمانم نگاه نمی کرد. با این که برای کارهایش همیشه یک دلیل قانع کننده داشت ولی باز ناخودآگاه از کارهایش شرمگین می شد. نیاز نمی دیدم او را ملامت کنم. اولین باری بود که از عمق وجود درکش می کردم. همه او را تنها گذاشته بودند. خانواده اش، همکارانش، بهترین دوستانش. همیشه خود را با "پات" سگ معروف داستان هدایت مقایسه می کرد. من خودم آتش توهم را در وجودش شعله ور کرده بودم. نکند ادکلنی را که سعید به من هدیه کرده بود، دیده باشد. بی صبرانه به اتاق خواب رفتم. کلید کمد را از زیر فرش پیدا کردم. بدون اتلاف وقت در کمد را باز کردم و ادکلن را زیر لباس ها جستجو کردم. شیشه ادکلن سرجایش بود. بویش بدون اینکه در آن را باز کرده باشم در اتاق پیچید. سعید هم این مساله را گفته بود و من تنها لبخندی از روی شوخی زده بودم. اما این که ادکلن سر جایش بود کمکی به حل این مشکل نمی کرد. اصلا فرهاد از کجا می خواست بفهمد آن را سعید به من هدیه داده است؟ ممکن بود فکر کند من از سر حسودی آن را خریده باشم.

صدای فریادی شنیدم. به سالن پذیرایی برگشتم. باز هم توهم صدا به گوشم رسید. در خروجی به بالکن باز بود و باد وحشیانه ای به داخل می وزید که باعث می شد بوی خون و جسد حالا بیشتر در خانه پخش شود. حتما باز فرهاد آن را باز گذاشته بود. هیچ وقت حواسش به بستن درهایی که باز می کرد، نبود. این تنها مشکلی بود که اوایل ازدواج با او داشتم. البته مساله کوچک دیگر وابسته بودن فرهاد به خانواده اش بود که به این کارش اعتراض هم کرده بودم. با اکراه نگاهی به جنازه سعید انداختم. نمی شد تصور کرد دیگر خونی در بدنش مانده باشد. این را می شد از گلیم فرش زیرش متوجه شد که کاملا از خون مملو بود و تنها از گوشه های آن که آغشته به خون نبود می شد فهمید همان گلیم فرش جهیزیه ام است.

۷. معطل کردن فایده ای نداشت. باید مشکل را حل می کردم. می توانستم جسدش را لای همان گلیم فرش بپیچانم و فعلا داخل کمد دیواری داخل اتاق خواب بگذارم. ملحفه های خونی روی مبل ها را جمع کنم و لکه های خون روی دیوار را تمیز کنم. به تنهایی نمی توانستم. بدنش سنگین به نظر می آمد. فرهاد باید به کمکم می آمد. صدایش دیگر شنیده نمی شد. حتما همان جا به خواب رفته بود. وقتی در کوچه خانه قبلی، رضا پسر هاجر را با قمه زده بود بلافاصله به خانه برگشته بود و با خیال راحت بر روی کاناپه خوابیده بود. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. به شوخی به روانپزشک گفته بودم گویا این خواب، خواب بعد از جنون باشد.

به آشپزخانه رفتم. در آشپزخانه همه چیز سر جایش بود. فقط یکی از کشوهای کابینت باز شده بود. همان کشو که فرهاد چاقوی آشپزخانه را از داخل آن برداشته بود. مشخص بود از قبل جای آن را می دانسته است. چون از ظاهر مرتب آشپزخانه بر می آمد هیچ تلاشی برای پیدا کردن آن نکرده است. اما فرهاد در آشپزخانه نبود. بیشتر که دقت کردم صدایش هم شنیده نمی شد.دیگر این نمی توانست توهم باشد. خودم صدایش را شنیده بودم.

صدای ناله کردنش در آشپزخانه که گاهی آهسته شده بود اما حتی برای لحظه ای قطع نشده بود. باز صدایی از داخل حیاط آپارتمان شنیدم. صدای هیاهو وسر وصدای تعداد زیادی آدم هراسان بود. این صدا دیگر برایم منطقی نبود. کل اعضای آپارتمان در آن وقت روز به پنج شش نفر نمی رسیدند. امکان نداشت حتی اگر همه شان در حیاط باشند صدایشان تا طبقه چهارم برسد.

سراسیمه خودم را به بالکن که مشرف به حیاط مجتمع بود رساندم تا مطمئن شوم که این بار نیز توهم به سراغم آمده است. با این که تا حد زیادی اطمینان داشتم ولی باز دلیل این تعجیلم را نمی دانستم. به مانند تشنه ای در بیابان بی آب و علف می ماندم که بی صبرانه در پی رسیدن به آب، سراب را دنبال می نمودم.

به پایین نگاه کردم. همیشه واقعیت ها تلخ بود. این را از بچگی می دانستم. اصلا نامش بدبینی نبود. یک واقع بینی محض بود. سرم گیج رفت. یک گیجی غریب که قبلا نیز وقتی خبر مرگ پدر را شنیده بودم به من دست داد. حالتی که اگر انتظارش را نداشتم با دیدن جسم بی جان سعید به من دست می داد. درست وقتی که فرهاد را در حال زدن رگش با کارد کوچک میوه خوری دیدم. حس میکردم زیر پایم خالی شده است و من هم قرار است مانند فرهاد به حیاط سقوط کنم. سراسیمه از پله ها پایین رفتم. منتظر آسانسور نماندم. به خیالم زودتر می رسیدم. به حیاط که رسیدم دو سه نفری که دور فرهاد بودند با دیدن من جا خوردند. یک نفرشان در حال تماس  با اورژانس بود. یکی از آن ها با اعتماد بنفس قابل توجه دستش را بر روی گردن او گذاشته بود و جوری وانمود میکرد که او هنوز نمرده است.

۸. به چشمانش خیره شدم. دیگر از نگاه به چشمانم شرم نداشت. در آینه چشمانش خودم را می دیدم و آدم هایی که سراسیمه در حال رفت و آمد بودند و ناغافل به یاد چشمان میشی "پات" افتادم.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.