یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷ - ۲۳:۰۵

قسمت چهارم رمان مامان و معنی زندگی

رمان

اداره مشاوره و سلامت روان دانشگاه در نظر دارد تا طرح یک دقیقه مطالعه با رمان را همزمان با پست شباهنگ در شبکه های اجتماعی و پایگاه اطلاع رسانی مفدا اجرا نماید.

قسمت چهارم رمان مامان و معنای زندگی

…در محله ما، هیچ چیز مهمتر از اجتناب از بلای بزرگی نبود که به آن کتک خورده شدن می گفتند. تصور مشت خوردن سخت نیست: یک ضربه به چانه و تمام. اینکه هلت بدهند، پرتت کنند، لگدت بزنند، زخمی ات کنند هم همین طور. ولی اینکه کتک خورده بشوی، آه خدای من! دیگر تمامی نداشت. چیزی ازت باقی نمی ماند. لقب کتک خورده» با تو می ماند و برای همیشه به بازی راهت نمی دادند.

و دست تکان دادن برای مادر؟ چرا حالا که سال های سال در خصومتی مداوم با او زندگی کرده ام، باید برایش دست تکان بدهم؟ او خودبین، منع کننده، مداخله جو، بدگمان، کینه ای، به شدت یکدنده و فوق العاده کم اطلاع بود ولی باهوش - حتی من هم می توانستم این را بفهمم). یک لحظه را هم به یاد نمی آورم که با او احساس صمیمیت کرده باشم. حتی یک بار هم نشد که به او افتخار کنم با فکر کنم از اینکه مادرم است، خوشحالم. با زبان گزنده اش درباره ی هر کس، جز پدر و خواهرم، حرف بدخواهانه ای در چنته داشت.

من عمه هنا را خیلی دوست داشتم: ملاحتش، محبت بی پایانش، هات داگ های بریان و تارت های میوه ای بی نظیرش را دوست داشتم (دستور پختشان را برای همیشه از دست داده ام، چون پسرش آن را برایم نمی فرستد که این خود ماجرای دیگری دارد). هنا را یکشنبه ها بیشتر از همیشه دوست داشتم، چون رستورانش را که نزدیک محوطهی نیروی دریایی واشنگتن دی. سی. بود تعطیل می کرد و بازی های مجانی در دستگاه ساچمه پران می گذاشت و اجازه می داد ساعت ها بازی کنم. هرگز مرا به خاطر گذاشتن کاغذ جلو پایه های دستگاه که پایین آمدن ساچمه پران را کند می کرد و باعث می شد امتیاز بیشتری بگیرم، دعوا نمی کرد. عشق و احترام من به هنا، حملات جنون آمیز و بدخواهانه مامان به خواهرشوهرش را در پی داشت...

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.