سه‌شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷ - ۰۸:۰۴

یادداشت‌های یک خبرنگار از فعالیت یک‌هفته‌ای جهادگران دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

گزارش تصویری کانون جهاد علمی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان اردوی جهادی منطقه چادگان قسمت چهارم

همه می‌گویند:«اردوی جهادی» اما خودشان، یا بهتر بگویم، «ما» می‌گوییم:«همایش راهی به سوی آینده»!

همه می‌گویند:«اردوی جهادی» اما خودشان، یا بهتر بگویم، «ما» می‌گوییم:«همایش راهی به سوی آینده»!آنچه که می‌خوانید گزارش خبرنگار مفدا اصفهان- آیدا بهرامی- از فعالیت یکی از کانون‌های جهادی است.

ماه‌ها برای این اردو لحظه‌شماری می‌کردم اما وقتی اطلاعیه‌ ثبت‌نامش را دیدم، هیچ تصوری از آنچه در آن رخ می‌دهد، نداشتم! حتی الان هم که از اردو برگشته‌ام، نمی‌توانم دقیقا بگویم که مطابق انتظارم بود یا نه! اما به‌یقین می‌دانم که تجربه‌ای ناب بود که می‌توانست در این تابستان برایم اتفاق بیوفتد!

«تیم آگاهی» هر روز ۱۰-۱۲ ساعت را در مدرسه‌ی نهضت چادگان می‌گذراند؛ تعدادی از دانشجوها، برای دانش‌آموزهای ۱۵-۱۸ ساله، کلاس کنکور می‌گذاشتند و دیگر اعضای تیم، یا در بخش پذیرش بودند یا در پشت صحنه کمک می‌کردند. معلم‌ها اما، فقط راز و رمز کنکور نمی‌گفتند، درس زندگی هم می‌آموختند! آنقدر که به طرزی عجیب، همه‌ی دانش‌آموزان، دوستشان داشتند و حتی علی، از شیطان‌ترین‌ها، روز آخر گفت:«شنیدم خانوم مقدسی رو گریه انداختم. ازش عذرخواهی کنید از طرف من.» محمدرضا هم دیروز به من پیام داد که:«شماها و مخصوصا پسرا که رفتید، افسره شدم‌.»

و این شاید دور از انتظار نبود؛ چون جهاد علمی می‌گوید:«تاکید ما بر نگرش است. نگرش فرد که خوب شود، باکیفیت‌تر زندگی می‌کند و درسش را هم می‌خواند.» و معلم‌ها، که از حق نگذریم، همه‌شان خوش‌اخلاق بودند و با دانش‌آموزانشان رفیق شده بودند!

من در بخش خلاقیت بودم. راستش را بخواهید، انتظار داشتم برویم آنجا و با بچه‌ها کارهای هنری انجام دهیم و خیلی ذوق داشتم برای این کار! اما آقای رضایی، دبیر کانون، برنامه‌ی دیگری در سر داشت! می‌خواست برایشان کارگاه «حل مسئله‌ی نوآورانه» بگذارد و راستش، نگران بودم که کارگاه خوب پیش نرود یا من عملکرد خوبی نداشته باشم؛ چون حتی تیم خلاقیت هم نمی‌دانستند چگونه باید یک مسئله را نوآورانه حل کنند! آقای رضایی هم همان روز اول گفت:«ما می‌خوایم خودمون یه چیزو یاد بگیریم و به بچه‌ها هم یاد بدیم.» و همینطور هم شد؛ خیلی چیزها از این کارگاه یاد گرفتم و شاگردانم هم یاد گرفتند که «حل مسئله‌ی نوآورانه»، کوچک‌ترینِ آن‌ها بود!

در کارگاه، ۳ گروه پسر داشتیم و ۳ گروه دختر؛ من راهنما یا درواقع، مِنتورِ ۴ تا از شیطان‌ترین‌هایشان بودم! جلسه‌ی اول کارگاه آنقدر شیطنت کردند و به حرف‌هایم گوش ندادند که دم آخر، روزنامه دیواریشان آنطور که باید، کامل نشد و یکیشان اقرار کرد:«اگه شیطونی نکرده بودیم، الان وقت کم نمی‌آوردیم.» آن روز به آقای رضایی گله کردم از شیطنتشان و ایشان گفت:«همین بچه‌هایی که صادقانه ابراز می‌کنن، پاک‌ترن!» و من روزهای بعد که پسرها مرا در حیاط مدرسه می‌دیدند و باصمیمیت و شیطنت می‌گفتند:«سلام خانوم مانیتور.» یا تخمه تعارف می‌کردند و دعوتم می‌کردند به بازی والیبالشان یا حتی دلایل دیگر، فهمیدم که این حرف آقای رضایی چقدر درست است و پشیمان شدم از پیش‌داوری‌ام!

کارگاه بعدی نتوانستم حضور داشته باشم اما شنیدم که پسرها شیطانی نکرده‌اند و به تمامی حرف‌های راهنمایشان گوش داده‌اند!

کارگاه آخر اما خود به چشم دیدم که چگونه شیطنت را کنار گذاشته و مسئولیت‌پذیر شده‌اند! آنقدر مسئولیت‌پذیر که مدام نظر و راهنمایی مرا می‌خواستند و در آخر، از میان ۶ گروه، اول شدند! و چه حس عجیبی بود و غریب اما شیرین و ناب!

«تیم سلامت»، در قالب گروه‌های کوچک‌تر، ۳ روز نخست را به روستاهای اطراف شهر چادگان می‌رفتند و مردم را معاینه می‌کردند. برخی گروه‌ها ظهر برای ناهار به مدرسه برمی‌گشتند و برخی عصر به خوابگاه. و می‌دیدم که چقدر عشق و خاطره با خودشان می‌آورند! پرستو می‌گفت از مادری که پول نداشت برای باغش کارگر بگیرد و خودش کار می‌کرد، اما به اندازه‌ی کف دست‌هایش به او گردو بخشیده بود! و ما شکستیم گردوهایی را که نیلوفر، از مادری که در خانه ویزیتش کرده بود، هدیه گرفته بود و چه شیرین‌اند این ارمغان‌ها!

روز آخر اردو، پُرکارترین بود و شیرین‌ترین!

تیم سلامت در مرکز بهداشت قدیم چادگان مستقر شدند. ۲ شب پیش از آن با مردمی که در روستا معاینه کرده بودند، تماس گرفتند که برای پنج‌شنبه که ۴ تن از اساتید محترم دانشگاه، از اصفهان برای ویزیت مردم تشریف می‌آورند، به چادگان بیایند. و آن روز آنقدر سرشان شلوغ شد که وقتی ما در مدرسه ناهار می‌خوردیم، آن‌ها هنوز ناهار نخورده بودند و ما نگرانشان بودیم!

برایتان بگویم از جلسه‌ی آخر کارگاه خلاقیت که بس به‌یادماندنی بود! همه‌ی دانش‌آموزها بلااستثنا، اهمیت کار گروهی و تقسیم وظایف را دریافته‌بودند اما دیدنِ تلاش‌کردن و سربه‌راه‌شدن پسرهای نوجوان و شیطانِ روز اول، از همه چیز برایم جذاب‌تر بود! 

قطعا این پسرها یادشان می‌مانَد که روزی در کارگاه حل مسئله‌ی نوآورانه‌ی کانون جهاد علمی، «دخترانه-پسرانه» را کنار گذاشتند؛ با روبان گل درست کردند، مقوا و کاغذ بریدند و چسب کردند، روزنامه‌دیواری رنگی‌رنگی درست کردند، شیطنت را رها کردند، مسئولیت‌پذیر شدند و کارگروهی انجام دادند و از میانشان دو گروه برنده شدند!

دخترها اما از همان نخست مسئولیت‌پذیر و حرف‌گوش‌کن بودند و تمام تلاششان را می‌کردند؛ و این است «تفاوت» میانِ این دو! اما امیدوارم که دانش‌آموزها دانسته باشند که علی‌رغم این تفاوت‌ها، «شباهت»شان این است که هر دو، انسان‌اند و اگر بخواهند، می‌توانند!

روز آخر برخلاف دیگر روزها که ساعت ۷ به سمت خوابگاه روانه می‌شدیم، ساعت ۹ کارمان تمام شد که به‌خاطر کارگاه خلاقیت بود و جلسه‌ی آخربودنش! کاربرگ‌های گروه‌ها تمام شد، به دیوار نصب شد، قضاوت شد و هدایا اعطا شد. اما در همان دقایق پایانی بود که به قول بچه‌ها:«اشک‌ها و لبخندها» معنا یافت! دانش‌آموزان کتاب‌هایی که هدیه گرفته‌بودند را به ما می‌دادند تا امضا کنیم. با یکدیگر به یادبود، سلفی گرفتیم، همدیگر را به آغوش کشیدیم و خداحافظی کردیم با آرزوهایی قشنگ. بعد هم وسایلمان را جمع کردیم، مدرسه را تحویل دادیم و دلگرفته و خسته، به خوابگاه برگشتیم. و آخر شب، پس از شام، ذرت‌هایی را بلال کردیم که علی، یکی از دانش‌آموزان، از مزرعه‌ی پدربزرگش برایمان آورده‌بود و چقدر آن بلال چسبید!

این ۷ روز پر بود از خستگی‌ها و کلافگی‌ها، پادردها و سردردها و اشک‌ها و لبخندها؛ اما عجیب بود که لذت می‌بردیم و می‌دانستیم که دلمان تنگ خواهدشد، و شد!

آقای رضایی از همان روز اول گفت:«جهادی باشید و تو کارا به همدیگه کمک کنید.» و ما از همان روز اول در بارزدنِ وسایل به اتوبوس و بعد، خالی‌کردنش، همکاری کردیم. سفره‌ی ناهار را با یکدیگر می‌انداختیم و جمع می‌کردیم. سفره‌ی شام را هم. و حتی ظرف‌های شام را هو خودمان می‌شستیم!

گاهی دلخوری پیش‌ می‌آمد، چیزی که در انجام کار گروهی، میان کسانی که یکدیگر را نمی‌شناسند، طبیعی‌ست؛ اما با دانشجوها که صحبت می‌کنی، می‌بینی خوشحال‌اند از شناختن و پیداکردنِ دوست‌های جدید و ارزشمند! از دیدن و حس‌کردن زندگی مردمی از جنس خودشان، در گوشه‌ای از این کشور. و برایت از دگرگون‌شدنشان می‌گویند! از چیزی که در وجودشان تکان خورده! و معتقدم این همان چیزی‌ست که آقای رضایی گفت:«ما اول برای کمک به خودمون می‌ریم، نه برای کمک به مردم.»

یک بار که تیم آگاهی گله‌مند بودند از این که تعدادیشان از روز سوم به بعد، در مدرسه کار خاصی برای انجام‌دادن ندارند؛ آقای پویا بهفرنیا، مسئول بخش آگاهی، گفت:«ما امسال تعداد دانشجوی بیشتری نسبت به سال گذشته گرفتیم؛ چون من به آقای رضایی گفتم نیازه که دانشجوها شرایط مردم این منطقه رو ببینن تا دغدغه‌مند بشن و بتونن بهتر کمک کنن.» و من با این که این موضوع را طی فعالیت‌های پیشینم دیده بودم، اما تابه‌حال به آن توجه نکرده‌بودم و چقدر زیبا، درست و هوشمندانه‌ست این دیدگاه و این تدبیر! و معتقدم که رسالتِ جهاد علمی و کلا هر اردوی جهادی دیگری، همین است؛ که نگرش‌ها را تغییر دهد و متعاقب آن، آدم‌هایی پرورش یابند که دغدغه‌ی مردم دارند و می‌شود امید داشت که اگر فردا روزی بر مَسنَدی تکیه دادند، این روزها و این مردم را یادشان نرفته‌باشد!

#جهاد_علمی_است 

با تشکر از اساتید محترم، دکتر شفیعی، احمد رضاییان، محمود نادریان و شعرباف‌چی برای حضور در کنار ما و همچنین خانم دکتر عاطفه واعظی و آقای دکتر رامین سامی برای حمایت‌های معنویشان.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.