چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱۸:۱۲

نثر طنز

«مذاکره» ی شاعر و شعر!

نویسنده

در نثر طنز ی با عنوان "مذاکره" اثر " حمید اسکندری " حکایت مذاکره ی شعر و شاعر را میخوانید

مذاکره

شاعر جوان پشت میزش نشسته بود و به مغزش فشار میاورد تا غزلی بسراید .

صدائی شنید : چیه ؟ باز عاشق شدی؟ یا گذاشته رفته؟!!

شاعر جوان نگاهی به دور و برش کرد ، کسی را ندید .

شاعر گفت : تو کی هستی؟ کجائی؟

صدا گفت : خب معلومه که منو نمیشناسی . اگه میشناختی که انقدر به خودت فشار نمیاوردی .

شاعر مصراعی به ذهنش رسید و روی کاغذ نوشت
صدا ظاهر شد ، لنگ لنگان و عصا به دست .

شاعر گفت : تو دیگه کی هستی؟

صدا گفت : تعجبی نیست که منو نمیشناسی . من شعرم!

شاعر گفت : شعر؟ واقعا؟ هه! حالا چرا به این روز افتادی ؟ میلنگی ، عصا به دستی ، رنگ به رو نداری .

شعر گفت : تو منو به این روز انداختی ، اونوقت از من میپرسی ؟

شاعر گفت : من ؟ به من چه ؟ من اصلا تو رو نمیشناسم . اولین باره میبینمت .

شعر گفت : همین دیگه ! حرف منم همینه . تو که منو نمیشناسی بیخود میکنی شعر میگی !

شاعر گفت : دیگه داری گُنده تر از دهنت حرف میزنیا ! من شعر رو نمیشناسم ؟ خیلی خوب هم میشناسم .

شعر با عصبانیت گفت : برو بابا ! برو اول تکلیفتو با خودت روشن کن . هنوز سی ثانیه نشده گفتی منو نمی شناسی حالا میگی می شناسمت ؟ اگه منو می شناختی این بلاهارو سر من نمیاوردی .

شاعر گفت : بلا ؟ کدوم بلا ؟ مگه من چیکارت کردم ؟

شعر گفت : تازه میگه کدوم بلا ! نمیبینی به چه روزی افتادم ؟ نمیبینی میلنگم ؟ حال و روزمو نمی بینی ؟ یه بار نشد یه غزل بگی وزن و قافیه ش نلنگه . حیفِ اسم غزل ! اصلا غزل چیه بگو یه دو بیتی . خب اینکاره نیستی برو لااقل یه دوره ی عروض و قافیه بگذرون . شاعرنما !

شاعر گفت : معلوم هست چی میگی ؟ میدونی من چند ساله شعر میگم ؟ اونوقت بلندشم برم کلاس عروض و قافیه ؟ مشکل وزنتو میخوای بندازی گردن من ؟ برو باشگاه یه کم ورزش کن تا وزنت بیاد سر جاش !

شعر گفت : چیه ؟ کلاست میاد پائین ؟ کسر شاءنت میشه ؟

شاعر گفت : اصلا وزن و قافیه میخوای چیکار ؟ فکر کن سپیدی ، نوئی ، اصلا فرانوئی خدارو شکر دیگه الان همه مسیرها برای شما بازه

شعر گفت : برای ما بازه یا برای شما ؟ لااقل برو تو این شب شعرها بده نقدم کنند بلکه یه تغییری بکنیم .

شاعر گفت : نقدت کنند ؟ تو اگه شعر من باشی باید یادت باشه اون شبی که رفتم جلسه ی شب شعر " فلان " . استاد " فلانی " جوری نقد کرد و کاری باهام کرد که دیگه پامو اونجا نذاشتم .

شعر گفت : وای مامانم اینا ! چیکارت کرد ؟ خیلی خوبم یادمه . اگه جای من بودی چیکار میکردی ؟ منِ بدبخت سه هفته بیمارستان بستری بودم . بین دوستام از همه زشت ترم لااقل چند تا آرایه بهم آویزون کن. دریغ از یه کشف شاعرانه تو وجود من !

شاعر گفت : کفش میخوای؟ به روی چشم میخرم برات.

شعر گفت: کفش نه بی سواد کشف!

شعر اشک در چشمانش جمع شد و با بغض ادامه داد:
تو پیش دوستام آبرو برای من نذاشتی. همه مسخره ام میکنند. هرکی یه اسمی روم میذاره.

شاعر گفت: یعنی چی؟ چه اسمی؟

شعر با گریه گفت:
یکی بهم میگه "چرت و پرت" اون یکی میگه "پرت و پلا" یکی دیگه بود میگفت "خزعبلات" . اسمهای دیگه هم صدام میکنند که اصلا روم نمیشه به زبون بیارم. تازه، خبر نداری ! یه صفحه تو اینستاگرام راه افتاده به اسم "مزخرفات" به شعرهای مثل من میگن "مزخرف"

شعر که دیگه به هق هق افتاده بود ادامه داد :
به خدا...اگه...پام به...صفحه ی مزخرفات...باز بشه...من میدونم و تو...

شاعر گفت: خُبه خُبه ! پاشو جمع کن خودتو. انقدر هم مظلوم نمائی نکن و اشک تمساح نریز . چرا اون زمانهایی که میبرمت تو گروههای تلگرام و اینستاگرام و بقیه جاها همه ازت تعریف میکنند و لایکت میکنند و از این شکلکهای قلب و بوس میفرستند صدات در نمیاد؟

شعر که در حال پاک کردن اشکهایش بود گفت:
برو بابا خوشت میاد! اونها هم یکی مثل خودت . همه تون شاعر نمائید! شعرهاشونو میشناسم از من بدبخت ترند.

شاعر با لبخند گفت: حالا بی خیالِ این حرفها بیا بشین یه چائی برات بریزم میخوام یه خبر خوب بهت بدم؟

شعر گفت: من چائی نمیخورم. یعنی تو هنوز نمیدونی شعر چائی نمیخوره؟ حرفتو بزن میخوام برم.

شاعر گفت : میخوام چاپت کنم .

شعر با شنیدن این حرف مثل اسپند روی آتش از جایش پرید و گفت : چاپ کنی ؟ دیوونه شدی ؟ میخوای از این بدبخت ترم کنی ؟ تو مثل اینکه حرف حالیت نمیشه . زبون خوش نمیفهمی . اینجا دیگه جای من نیست .
شعر این حرف را زد و غیب شد .


شاعر با صدای بلند گفت : هِی ! کجا رفتی ؟ من که میدونم هنوز اینجایی . تازه من میخواستم از بی معرفتی هات بگم . برای برنامه بداهه سرایی چرا نمیومدی ؟ هی ناز میکردی ! . یا اون روز که میخواستم برای دوستام بخونمت چرا نیومدی ضایع شدم ؟ کلا هر وقت خودت عشقت میکشه میای ؟ آهای ! کجا رفتی ؟ بازم بگم ؟ ....


آن شب شاعر جوان تا صبح بیدار بود و به حرف های شعر فکر میکرد . با تمام توان به مغزش فشار آورد و با افکارش بازی کرد اما دریغ از یک دوبیتی . هر چقدر التماس شعر را کرد نیامد که نیامد .... 

حمید اسکندری

پرسنل دانشگاه علوم پزشکی تهران

برچسب‌ها

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.