جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱۳:۱۷

نثر طنز دانشجویی؛

پدر و مادر عزیز؛من اینترن هستم!

من اینترن هستم

دکتر محمد شفیعی که به تازگی از رشته ی پزشکی فارغ التحصیل شده است، در مطلبی طنز می نویسد: «همه چیز با ساخت یه مهر شروع شد!چند روز بعد از امتحان پیش کارورزی...»

پدر و مادر عزیز؛من اینترن هستم!
همه چیز با ساخت یه مهر شروع شد!چند روز بعد از امتحان پیش کارورزی،در حالی که آخرین امتحان مهم دوران پزشکی عمومی خود را با موفقیت پشت سر گذاشته و از هفته آینده وارد دوران شیرین اینترنی می شدمو از این بابت مسرور بودم؛ پا به مغازه مهرسازی گذاشتم.چند تا از مهرها را دیدم و در نهایت یکی از اونا رو انتخاب کردم.
ببخشید هزینه این مهر چند میشه؟
-قابلی نداره...۵۲ هزار تومان.
مشخصات خودمو دادم و قرار شد فردا برای گرفتن مهر بیام.
این سرآغازی بود برای شروع دوران شیرین اینترنی من!!!دورانی که در آن تصور خانواده و اطرافیان از تو با چیزی که در واقعیت اتفاق می افتد ۰۸۱ درجه متفاوت است!تصور خانواده از تو در این دوران به عنوان فردی هست که هر لحظه در بیمارستان با تصمیمات سرنوشت ساز خود جان یک بیمار را از مرگ نجات می دهد!!!فردی که هر روز برای چند بیمار آپاندکتومی انجام می دهد!فردی هر روز چند بیمار مبتال به هایپرکالمی و دیابت کتواسیدوز را درمان می کند فردی که هر روز چندین سونوگرافی جهت رد وجود مایع آزاد در فضاهای شکمی بیماران مبتال به مالتیپل تروما انجام می دهد!فردی که هر روز چند مریض MI را از مرگ نجات می دهد!فردی که از طریق معاینه مریض با اسلیت و افتالموسکوپ تشخیص جداشدگی شبکیه می دهد و از همه مهمتر،فردی که کلیه تزریق های بخش را انجام می دهد-هروقت آمپول تونستی بزنی اون وقت دکتر حساب میشی-!
اما واقعیت...
***
روز اول اینترنی بود...با خوشحالی با بچه ها مشغول نوشتن برنامه کشیک های اینترنی بودیم.هنوز برنامه تموم نشده بود که رزیدنت آمد.
-مشاوره ها را هماهنگ کردین؟۳نفرتون برین درمونگاه و مشغول گرفتن شرح حال بشین و ۳نفرتون هم کارهای بخشو انجام بدین.
من که برخالف بقیه بچه ها اینترن صفر بودم(تازه اینترن شده بودم) و تا بدین روز اسم مشاوره را نشنیده بودم،به خودم گفتم چه خوب،حتما مشاور دعوت کردن برامون تا در مورد مشکالت شخصیمون باهامون صحبت کنه!!!پس  اینترنی این قدر هم که میگن بد نیس!دمشون گرم.چه رزیدنتای خوبی!چه بخش خوبی!چه دوران خوبی!
ولی یک ربع بعد که اسمم به عنوان اینترن بخش دراومد،فهمیدم مشاوره چیه!مشاوره یعنی تلفن چی یا همانتلگرافچی سابق! وجه تسمیه کلمه مشاوره به سال های دور و زمان اختراع تلگراف بر می گردد.تلگرافچی ها وظیفه ای مشابه با اینترن ها داشته اند.این افراد پشت دستگاه تلگراف می نشستند و منتظر دریافت تلگراف جدید می شدند.بعدها کاشف به عمل آمد که واژه اینترن از واژه تلگرافچی گرفته شده است!!!اما چگونه؟ گویند در زمان های قدیم تلگرافچی بود که فرزندش در یکی از دانشگاه های کشورهای اروپایی در رشته پزشکیمشغول به تحصیل شده بود.او با مشقت زیاد هر ترم هزینه تحصیل فرزند خود را می داد،به امید اینکه روزی فرزندش را در روپوش سفید پزشکی ببیند و اسباب افتخار پدر را فراهم کند.اما روزی از روزها که مثل همیشهمنتظر دریافت تلگراف از فرزندش بود،تلگرافی دریافت کرد.در همین حین مرد تلگرافچی طبق عادت همیشگی،همسرش را از منزل فراخواند تا با حضور همسرش تلگراف را بخواند.اما این دفعه نتوانست منتظر بماند و ابتدا خودش مشغول خواندن تلگراف شد؛همین که مشغول خواندن تلگراف شد،پس از خواندن چند خط به جای کلیدی تلگراف رسید...
پدر جان شهریه دانشگاه این ترم ۲۱ درصد افزایش یافته است!مرد بیچاره که طاقت خواندن این جمله را نداشت،درد در ناحیه سینه خود احساس کرد که این درد همراه با تنگی نفس و تعریق بود و درد تیپیک قلبی محسوب می شد!در همین حال همسرش از راه رسید و تلگرافچی را مشاهده کرد که رو به قبله خوابیده و نفس های آخر را می کشد.همسر با چشمانی اشک بار سر تلگرافچی را بلند کرد و از او پرسید:چه اتفاقی افتاده مرد؟تلگرافچی که حضرت عزرائیل را بالای سر خود می دید فقط توانست بگوید:این تر و جان به جان آفرین تسلیم کرد.در مورد این که مرد تلگرافچی واژه نون یا میم را آخر کلمه خود آورده است یا نه،حکایت های متعددی ذکر شده است ولی آن چیز که مشخص است،بعد از آن پیشامد واژه اینترن به دامنه واژگان فارسی اضافه شد و صاحب نظران پس از سال ها تحقیق و بررسی به این نتیجه رسیدند که برای گرامیداشت آن تلگرافچی فقید،وظیفه او را تحت قالب واژه اینترن به شرح وظایف دانشجویان پزشکی اضافه کنند.بعدها به لطف زنده یاد گراهام بل این وظیفه از تلگرافچی به تلفنچی ارتقا پیدا کرد.
در همین افکار بودم که ناگهان دستی بر شانه ام نشست.یکی از پرستارهای بخش بود.
-دکتر حواست کجاست؟رزیدنت داخلی پشت خطه...
سالم خانم دکتر...خسته نباشید...اینترن بخش زنان هستم بابت مشاوره تماس گرفتم.
-دکتر برگشو بفرسین بخش داخلی زود...
من در حالی که بابت هماهنگی مشاوره احساس غرور می کردم و احساس نجات جان بیمار به من دست داده بود! و فکر می کردم که با این کار بهشت را برای خود رزرو کرده ام؛مشغول نوشتن برگه مشاوره شدم و خطاب به پرستار گفتم:لطفا به خدمه بگین این برگه مشاوره ببرن بخش...
-دکتر جان خدممون دستشون بنده!اگه اورژانسی هست خودتون ببرین بخش...
من که می دونستم نهایتا خودم باید برگه ببرم بخش و این مکالمه فقط باعث اتالف وقت می شد؛بند کفش های خود را محکم کرده و مثل کودکانی که برای رفتن به پارک شوق و ذوق دارند!استارت زدم.در همین حال که با سرعت نور مشغول بردن برگه مشاوره بودم و برای بار دوم احساس سرمستی به خاطر نجات جان بیمار به من دست داده بود!!!صدایی را از پشت سر شنیدم که می گفت:
-دکتر کجا میری؟
سر برگرداندم و دیدم رزیدنت درحال صدا کردن من هست.
دارم میرم برگه مشاوره ببرم بخش داخلی.
-دکتر بی زحمت سر راهت،برگه NST مریض هم از VIP بگیر و بیار.
من که تا آن لحظه در مورد وظیفه دوم اینترنی شک داشتم،دیگر به یقین موفق به کشف وظیفه دوم اینترنی شدم.وظیفه خطیر ترانسپورت!در همین حال ناگهان یاد فیلم ترانسپورتر)مامور انتقال(افتادم که بر حسب اتفاق چند روز پیش قسمت سوم اونو دیدم بودم.ابتدا تصور کردم که چقدر وظیفه من شبیه بازیگر فیلم مامور انتقال است و از اینکه نقشی مشابه با یکی از بازیگران معروف دنیا ایفا می کنم،مسرور بودم،اما وقتی به حالجی موضوع با سلول های خاکستری بخشی از مغزم که هنوز آکبند بود،پرداختم؛متوجه شدم که نقشم خیلی هم شبیه اون بازیگر نیست؛حداقل از چند منظر متفاوت است که بگذریم...
روز اول اینترنی گذشت و من مسرور از اینکه جان چندین مریض را نجات داده ام و امیدوار به نجات جان مریض های بیشتر در روزهای آتی به خانه آمدم و با شوق و ذوق زیاد مشغول دادن گزارش به پدر و مادرم در مورد روز اول اینترنی،تعداد بیماران نجات داده و تعداد عمل های موفق و .... شدم!
***
بعد از دو روز نوبت به اولین کشیک اینترنی و کشف وظایف جدید رسید!
اینترن زنان اورژانس...صدای پیج بیمارستان بود که به گوش می رسید.
روپوشم را پوشیدم و راهی اورژانس شدم،با تصور اینکه شرح وظایف اینترن در اورژانس نسبت به بخش متفاوت بوده و من قراره اونجا جان چند مریض را از مرگ نجات بدم!!ولی زهی خیال باطل.
وارد اورژانس شدم و پرونده را از پرستار اورژانس گرفتم و شرح حالی کامل و جامع از مریض گرفتم و بعد با رزیدنت سال ۱ تماس گرفتم.
رزیدنت عرض کردن خبرت می کنم.مدتی گذشت و کم کم داشتم با وظیفه سوم خودم آشنا می شدم؛بعد ها فهمیدم که روند پروسه ویزیت مثل ارتباط طولی هست که در کتاب دین و زندگی سال سوم دبیرستان میخواندم.اینترن به رزیدنت سال ۱،رزیدنت سال ۱ به رزیدنت سال ۲،رزیدنت سال ۲ به رزیدنت سال ۳،رزیدنت سال ۳ به رزیدنت سال ۴ رزیدنت سال ۴ به اتند آنکال.سپس همین چرخه مجددا برگشت می خورد و دستورات به اینترن ابلاغ می شود.این در حالی است که اینترن در این چرخه نقش کلیدی داشته و نبود او باعث فروپاشی چرخه می شود.دستورات صادر شد ولی به همین جا ختم نشد،بلکه باید منتظر آمدن رزیدنت های محترم می شدم.
بعد از گذشت مدتی،وظیفه سوم به طور کامل برایم جا افتاد؛وظیفه سوم خودسازی شخصیت از کانال صبر برای رسیدن به درجات عالی معرفت بود!وظیفه ای که ریشه ای عرفانی داشت.کاشف به عمل آمد که ضرب المثل“صبر کن تا علف زیر پات سبز بشه”ریشه ای پزشکی دارد:
آورده اند که روزی دانشگاهی من باب فراهم کردن فرصتی برای دانشجویان و اساتید جهت انجام باقیات الصالحات و به میزان خیلی خیلی ناچیز با هدف کسب امتیاز فرهنگی!اقدام به برگزاری بیمارستان صحرایی می کند.در این 
بیمارستان که در اطراف یکی از شهرستان های دانشگاه مذکور برپا شده بود،تعدادی اینترن مشغول خدمت به خلق اهلل بوده اند؛این اینترن ها که آموزش کامل منیجمنت بیماری ها را در بیمارستان آموزشی خود)از جمله پیگیری مشاوره،گرفتن برگه رضایت و ...( دیده بودند!!!افراد سالم را به خوبی مدیریت کرده ولی در مواجهه با افراد بیمار فقط قادر به ارائه مشاوره به اتند بودند و چون در آن زمان تکنولوژی هنوز موفق به اختراع وسایل ارتباطینشده بود،مجبور بودن برگه مشاور را از طریق چاپار به نزد اتند بفرستند،که این فرآیند معموال چند ماهی به طول انجامیده و منجر به این میشد که علف که هیچ بوته زیر پای اینترن سبز شود!!
-دکتر حواست کجاست؟دستوری که میگمو بنویس؛سونو رحم- ضمائم و سالمت جفت و جنین!!
-خانم دکتر نمیشد اینو از همون اول پای تلفن میگفتین؟
-نه؛دستورات بخش زنان خیلی حساس و مهم هستند و باید حتما از طرف رزیدنت سال باال یا اتند گفته بشوند.
بعدها فهمیدم که این دستورات کال شامل سه دستور می شوند:
-سونو رحم-ضمائم و سالمت جفت و جنین
-چک BHCG
-بیمار جهت معاینه به اتاق زایمان منتقل شود!!(این آخری حساسیتش ۸۸ %هست!)
بعد از رفتن رزیدنت بود که با وظیفه چهارم اینترنی آشنا شدم؛وظیفه هماهنگ کنندگییا coordinator؛حداقل اسمش باکلاس بود.این وظیفه بر خالف سایر وظایف ریشه پزشکی نداشت و از سال ها پیش نوعی از آن به اسم مدیر برنامه در فوتبال استفاده می شد.مدیر برنامه وظیفه هماهنگی جلسه برای عقد قرارداد بین باشگاه و بازیکن را بر عهده دارد و از شغل های پردرآمد محسوب می شود.من هم با این پیشینه که وظیفه من نوعی مدیر برنامه محسوب می شود،با غرور تلفن برداشتم و با رزیدنت رادیولوژی برای هماهنگی سونوگرافی تماس گرفتم.
-سلام...شبتون بخیر...اینترن هستم...یه سونوگرافی داشتم...کی مریضو بفرستم؟
-سلام...دکتر...تازه دستگاه خاموش کردم؛طول می کشه تا دوباره روشن کنم و گرم بشه؛یک ساعت دیگه بفرسین...
این جمله آخر ناخواسته منو یاد دوران کودکی و نانوایی انداخت...در ایام شیرین کودکی اکثر تنورهای نانوایی ها هیزمی بود و با نفت روشن میشد.در آن ایام وقتی برای گرفتن نان به نانوایی می رفتم،بعضی از مواقع نانوا بهم می گفت:“بچه جون! نیم ساعتی معطل میشی؛چون تازه تنورو روشن کردم طول میکشه تا داغ بشه...”
شاید دستگاه های سونوگرافی هم با هیزم و نفت کار می کنند که روشن شدنشان این قدر طول میکشه؛البته اگه با نفت و هیزم هم بود حداکثر نیم ساعت طول می کشید،پس چرا گفتن یک ساعت؟شاید اختراع دستگاه های سونوگرافی به قبل از کشف نفت بر میگرده!!!
بعد از گذشت یک ساعت و نیم و انجام سونوگرافی و اطالع جواب سونوگرافی به رزیدنت سال ۰ و طی کردن چرخه پروسه ویزیت! و نوشتن دستور جدید تحت عنوان“بیمار جهت معاینه و سونو به اتاق زایمان منتقل شود”
نوبت به وظیفه پنجم رسید؛نقش بادیگارد!
در این مسئولیت خطیر وظیفه تو همراهی و مراقبت از بیمار تا اتاق زایمان و سپس برگشت وی تا اورژانس است!البته این وظیفه تاحدی با وظیفه دوم یا همان ترانسپورت هم تداخل داشت؛چرا که در این مسئولیت تو وظیفه انتقال پرونده مریض را هم بر عهده داری؛که وظیفه ایست بس خطیر و سرونوشت ساز!البته این وظیفه خطیر!با وظیفه سوم هم همراهی داشت؛چون بعد از همراهی بیمار تا اتاق زایمان،باید منتظر بمانی تا معاینه تمام شود سپس مجددا همراه مریض به اورژانس برگردی!کال وظیفه ی پیچیده ای بود!
بخش زنان با همه آموزش هایش به اتمام رسید!در این بخش من موفق به یادگیری پنج وظیفه اصلی و چندین وظیفه فرعی اینترنی شدم که این وظایف هریک به تنهایی می توانست منجر به نجات جان یک مریض شود!به طور مثال اگر شما به عنوان پزشک طرح در یکی از جزایر خلیج فارس مشغول به خدمت باشید و بر حسب اتفاق ماما مرکز شما به مرخصی رفته باشد و خانمی باردار را برای شما بیاورند که هر لحظه احتمال زایمان او هست و بازم بر حسب اتفاق دریا طوفانی بوده و امکان اعزام مریض وجود ندارد!شما با استفاده از پنج وظیفه آموخته در بخش زنان می توانید مادر و فرزند او را نجات دهید!!!
***
چند ماه دیگر از دوران اینترنی گذشت و کم کم داشتم به نیمه راه می رسیدم؛در این مدت با وظایف دیگری از جمله:احترام به رزیدنت،تقویت قدرت چشم گفتن در برابر هر دستور از طرف رزیدنت،وظیفه خطیر چک کردن آزمایشات مریض،نوشتن خالصه پرونده،نوشتن برگه رادیولوژی،نوشتن سیر بیمار،تماس با آزمایشگاه جهت زودتر فرستادن نتایج آزمایشات به هر قیمتی،گرفتن رضایت نامه از بیمار جهت عمل،باال بردن قدرت انتقادپذیری خود در برابر انتقادات!!اساتید در جلسات گزارش صبحگاهی،وظیفه خطیر پیگیری مشاوره،تعویض پانسمانرزیدنتی!،حضور داشتن در بخش بخاطر حضور رزیدنت حتی در صورت کاری نداشتن،درست کردن اسالید برای گزارش صبحگاهی و .... آشنا شدم.
اما نقطه عطف وظایف دوران اینترنی در بخش چشم بود!
***
ماه نهم اینترنی فرا رسید و نوبت به بخش چشم رسید!بخشی تخصصی که یک وظیفه جدید و تکرار نشدنی را برای اینترن تداعی می کند!وظیفه قطره چکانی!!!
این وظیفه به قدری مهم و دارای پیشینه ی بین المللی هست که بین اینترن ها،اینترن چشم به عنوان اینترن قطره چکان معروف است!نوعی تخلص جهت تاکید بر خاص بودن وظیفه اینترن در بخش چشم!
اما سوال اینجاست:آیا به کار بردن این تخلص فقط مخصوص اینترن هاست؟!
***
-اینترن چشم... اتاق عمل اورژانس...
روپوشم را پوشیدم و بر خالف ماه های اول که از روی شوق و ذوق به سمت بیمار می شتافتم با تاخیری چند دقیقه ای و کشان کشان-مثل انسانی که به برای پرداخت قبوض به سمت بانک قدم بر می دارد-به سمت اتاق عمل اورژانس رفتم و آنجا بود به گستره بین المللی وظیفه و تخلص قطره چکانی پی بردم...
-بیمار شمایید؟چه اتفاقی افتاده؟
-بله منم،چشمم ضربه خورده،شما اینترن چشم هستین؟
من در حالی که بابت به رسمیت شناخته شدنم توسط بیمار برای اولین بار،سرمست بودم،با افتخارگفتم:
-بله...من دانشجو سال آخر پزشکی و اینترن بخش چشم هستم...
بیمار که تا آن لحظه به گونه ای صحبت می کرد که گویی دکترای علوم اجتماعی خود را به تازگی از دانشگاه لندن دریافت کرده است؛ناگهان کفش خود را بیرون آورد و بر روی تخت اتاق عمل دراز کشید و خطاب به من گفت:
-قطرتو بچکون و زود زنگ بزن رزیندت بیاد...
***
نه ماه گذشت و من در حالی روزها را یکی پس از دیگری سپری می کنم که دیگر رویای آپاندکتومی و انجام سونوگرافی جهت تشخیص مایع آزاد شکم را در سر ندارم...
من به آموزش درمان سرماخوردگی راضی ام...!
پدر و مادر عزیز من اینترن هستم...
به قلم: محمد شفیعی
پایان

برچسب‌ها

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.