پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰ - ۱۳:۴۴

بخوانید حکایتی از مثنوی؛

داستان نحوی و کشتیبان

مولوی

در داستان نحوی و کشتیبان مولوی با بهره‌گیری از طنزی گزنده عالمان خودبین و متکبر را مورد انتقاد قرار می‌دهد. در این مطلب شرح مختصری از داستان را به قلم دکتر مهدی سیاح زاده می‌خوانیم.

شخصی که علم نحو( علمی است که اِعراب را بررسی می‌کند.) را به‌خوبی می‌دانست در کشتی نشسته بود. او که بسیار خودستا بود از کشتیبان پرسید:

((تو چیزی از علم نحو می‌دانی؟))

کشتیبان پاسخ داد: ((نه.))

نحوی خودپرست با غرور گفت:((پس نصف عمرت بر فناست.))

کشتیبان از این سخن تند و تیز سخت آزرده خاطر شد. اما به روی خود نیاورد و جوابی نداد. چیزی نگذشت که طوفان کشتی را در گردابی انداخت. در چنین حالی کشتیبان از آن مرد خودبین پرسید:(( تو شنا کردن بلدی؟))

نحوی پاسخ داد:((نه.))

 کشتیبان هم فوراً گفت :(( پس تمام عمرت بر فناست، چون ما در گرداب افتاده‌ایم و کشتی در حال غرق شدن است.))

آن یکی نحوی به کشتی در نشست/رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست

گفت: هیچ از نحوی خواندی؟ گفت: لا/گفت: نیمِ عمر تو شد فنا

  دلشکسته گشت کشتیبان زِ تاب / لیک آن دم کرد خامُش از جواب

باد کشتی را به گردابی فکند / گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن؟ بگو /گفت: نی، ای خوش‌جواب خوب‌رو

گفت: کل عمرت ای نحوی فناست/ زآنکه کشتی غرق این گرداب‌هاست

محو می‌باید نه نحو اینجا، بدان/ گر تو محوی، بی‌خطر در آب ران

آب دریا مرده را بر سر نهد / ور بود زنده، ز دریا کی رهد؟

شرح مختصر داستان

در این داستان مولوی با طنز گزنده‌ای عالِمان خودبین و متکبر را تازیانه می‌زند. عالمی را می‌بینیم که به حد وسواس در زمینه‌ی اِعراب لغت دقت دارد و علم را وسیله‌ی خودنمایی و برتری‌طلبی خود قرار داده است. مولوی در مثنوی اغلب اینگونه عالمان را به مسخره می‌گیرد و به آنها می‌تازد. اما این موضوع نباید سوءتفاهمی پدید بیاورد که مولوی با علم و دانش مخالف است. به هیچ وجه اینطور نیست. او علم را یکی از عالیترین فضایل انسانی می‌داند:

خاتم ملک سلیمان است علم/جمله عالم صورت و جان است علم

آدمی را زین هنر بیچاره گشت/خلق دریاها و خلق کوه و دشت

زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش/زو نهنگ بحر در صفرا و جوش

زو پریّ و دیو ساحل‌ها گرفت/هریکی در جای پنهان جا گرفت

می‌بینید که علم نزد مولانا تا چه حد ارزشمند است. مولوی دانشمندانی را که هدفشان به طور اعم سعادت انسان است می‌ستاید و آنها را اهل دل می‌نامد. اما او دانشمندانی را سرزنش می‌کند که از علم به‌جای تعالی و تکامل انسان‌های دیگر برای پروراندن منِ خود بهره می‌گیرند. نام این دسته از دانشمندان را اهل تن گذارده است:

علم‌های اهل دل حمّالشان/علم‌های اهل تن احمالشان

علم چون بر دل زند یاری شود/علم چون بر تن زند باری شود

این قبیل علما، به جای این خودستایی‌ها، اگر خود را وقف خلایق کنند و در حقیقت محو حضرت حق شوند، به سعادت ابدی خواهند رسید. این است که می‌گوید:

محو می‌باید نه نحو اینجا بدان/گر تو محوی، بی‌خطر در آب ران

آب دریا مرده را بر سر نهد/ ور بود زنده، ز دریا کی رهد؟

چون بمردی تو ز اوصاف بشر/ بحر اسرارت نهد بر فرق سر

*نقل از کتاب "پیمانه و دانه" دفتر اول، نوشته دکتر مهدی سیاح زاده، انتشارات مهر اندیش

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.