یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰ - ۱۸:۰۰

به قلم فائزه بهرامی؛

دلنوشته باران

نوشته

باران بهانه است دلت که بگیرد در آفتابی‎ترین هوای دلت هم باز چشمانت می‌توانند خیس شوند ولی وقتی هوا خوب است انگار اجازه‎اش را نداری آسمان که بغضش می‎گیرد، مجوز بغض تو را هم می‌دهد.

 باران بهانه است دلت که بگیرد در آفتابی‎ترین هوای دلت هم باز چشمانت می‌توانند خیس شوند ولی وقتی هوا خوب است انگار اجازه‎اش را نداری آسمان که بغضش می‎گیرد، مجوز بغض تو را هم می‌دهد.

 کمی خودش را کنترل می‌کند که مبادا غرورش بشکند، جوان است خب غرور دارد؛ آسمان را می‌گویم، ولی فایده‌ای ندارد. دلش پر است و دنیای پر دردی دارد، در جوانی پیر شده و دل شکسته است، به یاد آرزوهایش که می‌افتد؛ می‎بیند اگر گریه کند؛ هیچ قانونی از این زمین بی‎انصاف به هم نمی‎خورد.

 با این توجیه‎ها به خودش حق می‎دهد، آرام شروع به گریه کردن می‎کند، اول نم‌نم، بعد ناله سر می‎دهد، ناله‎های آسمان تمام دلتنگی‎هایت را یادآوری می‌کند و تو هم کم کم به هق هق می‎رسی، چتر نمی‌خواهی اشک‎هایش که به صورت بخورد؛ خودش نهایت پاکیزگی است، در این هوا فقط نفس کشیدن و بوی نم باران می‎خواهی، کاش می‎شد یک شیشه را از بوی عطرش پر کرد و کنار خاطرات نگه داشت، دلت که گرفت رایحه‎اش مرهم دردت باشد.

وقتی صبر او به سر رسیده، خوب تو هم می‎توانی اشک‎هایت را در کنج تنهایی یا شاید هم حین راه رفتن در خیابان بیرون بریزی و به شستن این هوا و این زندگی و پاک کردن دلت کمک کنی، او با اشک‎هایش، اشک‎های تو را می‎پوشاند اصلاً قصدش از اشک ریختن این است که فرق اشک او و اشک تو مشخص نشود، می‎بینی! مهربان است ولی دنیا با او بد تا کرده که ساکت و پر درد است، وگرنه گاه گاهی دلش می‎گیرد، ای کاش زبانش را می‎فهمیدیم.

 باران صدایش می‎کنیم، نه می‎شود بگوییم کاش دیر به دیر گریه کند نه می‎شود آرزو کرد کاش هر روز گریه کند، فقط می‎توان از خدا خواست کاش اشک‎هایش گریه نباشد و اشکی از سر شوق باشد.

فائزه بهرامی، دانشجوی فناوری اطلاعات سلامت

کد خبرنگار:۵۸۰۱۰۱

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.