سه‌شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰ - ۱۱:۲۲

کاری از سرویس فرهنگی مفداگراش ؛

داستان کوتاه " در پس ِکوچه های هرات "

گراش

سرویس فرهنگی مفداگراش به مناسبت 21 سپتامبر ، روز جهانی صلح ، داستان کوتاه " در پس ِکوچه های هرات " به قلم ِعلیرضا نظری ( دبیر سرویس فرهنگی مفداگراش ) را منتشر کرد.

سرویس فرهنگی مفداگراش به مناسبت 21 سپتامبر ، روز جهانی صلح ، داستان کوتاهِ  " در پس ِکوچه های هرات " به قلم ِعلیرضا نظری ( دبیر سرویس فرهنگی مفداگراش ) را منتشر کرد.

این داستان زیبا و تأثیرگذار را با هم بخوانیم :

نه جای نشستن بود نه مهلت فکر کردن . به سختی میشد که نفس بکشه. درست بلد نبود بشماره ولی کمِ کم ۵۰۰ نفر توی اون اردوگاه کوچیک توی هم چپیده بودن. به هر چهره ای که نگاه میکرد نگرانی رو توش میدید و بعضی وقتا هم گریه و التماس. خودش بدتر از بقیه بود ولی از یه طرفم هیچی براش مهم نبود. مهم نبود دیگه چیو قراره از دست بده، چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت.  وقتی که به دنیا اومد، یه نوزاد مثل هر نوزاد دیگه توی هرات بود و هیچکی حتی فکرشم نمیکرد که پونزده سال بعد سر از اردوگاه مهاجرای غیر قانونی زاهدان در بیاره. پدرش رو به سختی یادش بود.  ولی مادرش میگفت وقتی سه سالش بوده طالبان پدرشو کشته. هیچ وقت نتونست درک درستی از کلمه پدر داشته باشه و این کمبود رو هیچی نتونست جبران کنه به جز برادرش . برادری که مثل کوه پشت خانوادش بود و اون همیشه دلش به داداشش گرم بود. اما این دلگرمی هم دوومی نداشت. وقتی ده سالش بود و افغانستان بین طالبان و داعش دست به دست میشد، وقتی نیرو های داعش میخواستن از تو خونشون خواهرشو ببرن داداشش مقاومت کرد و البته که خونش رو ریختن. وقتی توی دوازده سالگیش مادرش رو سکته قلبی از پا دراورد تصمیم گرفت با یه دونه برادر دیگش بره به ایران. داییش که چند سالی بود رفته بود ایران میگفت اینجا کار هست ، بیاید و پول در بیارید . سخت تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی از مرز رد شد و پشت یه کامیون پاش به شیراز باز شد ، به امید یه زندگی خوب یا حداقل بهتر. اما اون چیزی که فکر میکرد ، نشد. هر روز صبح با ترس اینکه نکنه مامورا بگیرنش پاش رو از اتاقک نگهبانی که پنج شش نفره توش زندگی میکردن بیرون میذاشت و هر شب با فکر اینکه نکنه توی راه کسی بگیرتش و تموم پولاشو بدزده برمیگشت به اتاقک . سه سال عمرش همینجوری گذشت ، شب و روز کارگری . سخت کارگری میکرد. بماند که خیلی وقتا خیلیا با تهدید اینکه به مامورا تحویلت میدیم پولش رو میخوردن، ولی اون بازم کار میکرد و بازم کار میکرد. بعد از چند وقت تونست با پس اندازاش یه گوشی لمسی ساده بخره تا شبا قبل از خواب یکم باهاش بازی کنه. یه عصر پاییزی و سرد که داشت با عجله برمیگشت به اتاقک که خودشو با بخاری برقی گرم کنه از دور مامورا رو دید دم در اتاقک که صاحب کارش پیششونه و داره باهاشون حرف میزنه و توی ماشین گشت ، داداشش رو با چشمای گریون دید. سریع برگشت و با اخرین سرعتش میدویید ، مقصد براش مهم نبود، مقصدی در کار نبود! پلای پشت سرش خراب شده بودن و جلوشم ظلمات . گوشیش رو دراورد و به داییش زنگ زد ولی اونم خاموش بود . گوشیش رو گذاشت توی جیبش ، برگشت، اروم اروم سمت اتاقک. چند روز بعد  توی اردوگاه بین اون همه شلوغی خودش رو گم کرده بود، سرش پر از چرا بود چرا بود و چرا . سوار اتوبوس مرزی شد که مقصدش افغانستان بود . هیچ صدایی شنیده نمیشد توی اتوبوس، سکوت محض. راننده، رادیو ماشین رو روشن کرد: (هم اکنون توجه شما رو به خبری که به ما رسید جلب میکنیم، در پی پیشروی گروهک طالبان اشرف غنی از کشور خارج شد، پایتخت به تصرف طالبان درآمد، سازمان ملل متحد طی بیانیه ای برای زنان و کودکان افغانی ابراز نگرانی کرد)......

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.