دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۷ - ۰۰:۰۳

طنز دانشجویی، به مناسبت روز مهندس‌؛

تذکرة الرِوِننت (revenant)

خواجه نصیر

پنجم اسفند ماه به مناسبت بزرگداشت شاعر ،ریاضی دان ،پزشک و همه چیزدان ایرانی ،خواجه نصیرالدین توسی ، روز مهندس نام گرفته است و متن طنز زیر را ابوالفضل حاتمی مقدم ،دانشجوی پزشکی بیرجند ،به مناسبت این روز و به تقلید از تذکره الاولیای عطار نوشته است.

به گزارش سرویس طنز مفدا، پنجم اسفند ماه به مناسبت بزرگداشت شاعر ،ریاضی دان ،پزشک و همه چیزدان ایرانی ،خواجه نصیرالدین توسی ، روز مهندس نام گرفته است و متن طنز زیر را ابوالفضل حاتمی مقدم ،دانشجوی پزشکی بیرجند ،به مناسبت این روز و به تقلید از تذکره الاولیای عطار نوشته است:

آن استاد بشر، آن عقل حادی العشر، آن مهندس همه‌چیزدان، آن وزیر هلاکوخان، آن صاحب تحریر اقلیدوسی، آن کرده با مادر تمامی علوم روبوسی، خواجه‌نصیرالدین توسی رحمته الله علیه از خوب‌های هیچهایک و قلعه گردی عهد خویش بود.

در نقل است هلاکوخان مغول هر قلعه که فتح نمودی، بر سردر آن کتیبه‌ای پین شده بدیدی از خواجه بدین مضمون که: " دیر اومدی خیلی دیره، جای دیگه دل اسیره، خواجه هم سریع در میره" روزگار بدین منوال بگذشتی و خواجه از قلعه‌ای به قلعه دیگر هیچ بکردی و هیچ مغول را به وی دست می نرسیدی تا آن هنگام که در قلعه الموت به چنگ هلاکو بیفتاد و تا آخر زندگی وزیر وی بودی و فی الآخر در بغداد از دنیا برفت...

نقل است که در ملکوت اعلا، خواجه نصیر، این حدیث از ملائکه، متواتر بشنیدی که در ولایت گل‌وبلبل، منجمد گوشت لذیذی را به چنین بهای ناچیز بر مردم عرضه می‌دارند ولیکن هیچ‌کس را بدان رغبت نباشد و رعیت متوقع، متفق‌القول‌اند که مفت‌ها ایز سو ماچ اکسپنسیو! پس از خداوند باری‌تعالی بخواست که وی را عمری دگر بخشد تا گوشت ملک ری را بچشد و بداند آن چون است؟ پس بخشید و خواجه از گور برجهید و فی‌الواقع Revenant های پیش از وی سوءتفاهم بودندی. خواجه راه بادیه پیش بگرفت و برفت و برفت تا آنکه به کهنه رباطی نیمه خرابه برسید و به فراست دریافت نام آن، خوابگاه دانشجویی باشد و قصد کردی شب را در آن منزل ویران بخسبد. پس به اندرون شد ولیکن نه نشانی از خواب بدید نه دانش. مردان جوانی بدید هر یک بر کاری مشغول. کسر زیادی از آنان اجسام مشعشع و مسطح در دست خویشتن گرفته بودند و دائماً انگشت خویش را بدان بمالیدند و سرخود بدان گرم بداشتند. عده قلیلی سَرِ دفتر و کتاب داشتند و دگرانی نیز گرد هم جمع بودندی و اوراقی کوچک در دست همی‌داشتند که بر آنان شمایل شاه و ملکه بودندی. پس خواجه شرح‌حال خویش با آنان بازگفت و از حال آنان پرسش کردی. جواب بدادند که مهندسان‌اند و بیافزوند فردا آزمون دشوار مثلثات دارند ولیکن نهال کوچک جان آنان را از درس هیچ باری نمی‌باشد و به جهت تمدد اعصاب به بازی پاسور دست یازیده‌اند. پس شیخ هندسه و مثلثات را تمام به آنان بیاموخت و آنان مریدان وی گشتند و البته به سبب گرانی زائدالوصف البسه از دریدن و برسرکشیدن شلوارک‌های خویش صرف‌نظر نمودند...

 صبح کاذب، خواجه و مریدان به بازار بشدند ولیکن محلت قصابان را غرق چنان ازدحامی یافتند که مانندش دیده نمی‌شد مگر در راهپیمایی‌های دشمن شکن.

 مریدان فسرده و غمین بگشتند و قصد بازگشت کردند که خواجه نصیر مانع شد و خطاب بدانان گفت «فارغ از رشته تحصیلی‌تان اگر پلی به‌سوی موفقیت ساختید شما یک مهندسید» فلذا بر منبر بشد و خواست رکبی زند و پلی سازد ساختنی. بر منبر از مضرات گوشت قرمز بسی سخن‌های گهربار علمی بر زبان راند. ولیکن رعیت را بدان سخنان هیچ التفاتی نبودی و سخنان وی را به آن جای دگر حوالت بدادند. بازبگفت. باز اعراض کردند. سِیُم مرتبه گفت و ناگاه مردی از جمعیت بگفت:« شیخ، گوش ما از این حرف‌ها پره، برو کنار بزار باد بیاد.»

پس شیخنا و مولانا خواجه‌نصیرالدین توسی متغیر گشت و بگفت: هیچ مرا می‌شناسی و این سخن میگویی؟ من ابوجعفر بن محمد بن محمد بن حسن، خواجه‌نصیرالدین، استاد توسی‌ام.گفتن این سخن همانا و غیب شدن آن خیل انبوه همانا... به طرفه‌العینی آن جمعیت پراکنده گشتند و هیچ ندانستند این استاد توسی آن دگری نباشد. الغرض عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.